در میان پرده خون عشق را گلزارها
عاشقان را با کمال عشق بی چون کارها
عقل گوید شش جهت حد است و بیرون راه نیست
عشق گوید راه هست و رفته ام من بارها
عقل بازاری بدید و تاجری آغاز کرد
عشق دیده زان سوی بازار او بازارها
ای بسا منصور پنهان زاعتماد جان عشق
ترک منبرها بگفته بر شده بر دارها
عاشقان دردکش را در درونه ذوق ها
عاقلان تیره دل را در درون انکارها
عقل گوید: پا منه راه فنا جز خار نیست
عشق گوید عقل را: کاندر تو است آن خارها
هین! خمش کن، خار هستی را ز پای دل بکن
تا ببینی در درون خویشتن گلزارها
|
+| نوشته شده توسط
مهدی در سه شنبه دوم تیر 1388
|