تبليغاتX
در كوچه هاي سرگرداني
تجربه ي سالها به من آموخت که عشق فقط در ارتباط با خداست.آنچه ميان من و توست محبت است
 نامه ای از یک دوست...

دیشب داشتم نامه یکی از دوستانم رو که به تاریخ 20/11/85 برام نوشته بود می خوندم.

تا به این بخش رسیدم.

دلم نیومد این نوشته زیبا رو انتشار ندم...

 

... چرا که ما برخاسته از همین بام و خاک ایم و تا ندانیم که خاکمان را چه کسانی و با چه دیدگاهی نام نهاده اند و چگونه به دست من و تو سپرده اند، برای آینده و بارور کردنش نخواهیم توانست، کاری انجام دهیم.

حدود شش ماه پیش که تازه کتاب لیلی و مجنون را به دست گرفته، تازه فهمیدم در چه بهر عمیقی باید که شنا کردن...

در کنارش مولانا، غواصی را به من آموخت و سعدی حرفه اش را،

حافظ شور و انگیزه ی شنا کردن و ...

هر کدام به گونه ای در این بحر مواج که گاه از حیث معانی،آرام و ژرف، و گاه از جهت انگیزه و شور، طوفانی است، مرا بیش از پیش حریص تر و مشتاق تر نموده.

 

عشق دردانه است و من غواص و دریا میکده

سر فرو بردم در اینجا، تا کجا سر بر کنم

 

وصف شیدایی مجنون و تراشیده شدن خودِ فرهاد ( با تیشه ی عشق )، مدایح و لطایفی که هر کدام، از هجری عظیم اما غمی شیرین، زبان دل را به مقدس ترین نامها «عشق» مزین کرده و آنگونه که شایسته ی یک معشوقه ی حقیقی است، لحظه به لحظه های این بی تابی و شیدایی، عاشقی و... را با حلاوتی ترنم گونه بر گوش هستی صلا زده اند.

اما چیزی که در این اثنا، ذهن مرا بیش از گذشته معطوف خود  داشت، این امر بود که هر آدمی از عشق و هجر و فراق، داستانها بشنود و سرگذشتها بخواند، باز هم برای گفتن و گفته شدن، مجال سخن فراوان پیدا می شود که به قول حافظ شیرین سخن:

 

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب

از هر زبان که می شنوم نا مکرر است

 

ما تا حدودی با خواندن و دیدن و شنیدن وقایع و سرگذشتها و فیلم ها و ...

می توانیم بهره ها از تجربه هایی که دیگران عمرها بر سر آن گذارده و جانها فدا نموده اند، برداریم،

اما جایی که پای عشق به ميان می آید، دیگر نمی توان با تجربه های دیگران پیش رفت، دیگر نمی توان مو به موی زندگانی خود را بر اساس آن انطباق داد که حتی عاقل ترین افراد نیز به قول شاعر جانها "لسان الغیب" در آن حیران و سرگردانند:

 

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی

عشق داند که در این دایره سرگردانند

 

عشق را هر کس از منظر خویش معنا نماید و معشوق را متصور سازد، همان طور که دیدِ مجنون با دیدِ یک فرد عادی و عیب جو، زمین تا آسمان متفاوت می باشد، که حتی دیدِ دو رقیب از معشوقی واحد نیز به همین منوال می باشد. پس این جای بسی شگفتی و در عین حال تامل دارد که هر کس، خود باید در این عرصه، دست به تجربه زند و آنرا بر اساس ذات و فکر و دیدگاه خویش تفسیر نماید و جان بخشد.

اما سئوالی که در این میان به وجود می آید اینست:

پس چرا اینهمه اثر، اینهمه کتاب و ... در این زمینه سروده شده و نوشته شده است ؟!...

اگر همخوانی وجود ندارد، پس چرا سالهای سال، قرنها و قرنها، سینه به سینه، آهنگ این شور و شیدایی از نسلی به نسلی دیگر به میراث رسیده است؟

حکمت و تلاقی این دو امر در چیست؟

به گمانِ من، با خواندن این احساس ها و عواطفی که تیشه ی تجربه و تفکر بر پیکره هر کدام از این عشق ها خورده و از پس هر ضربه، معیار و سنجشی در خور تامل و تفکر تراشیده شده است، خالی از لطف و دور از عقل نمی باشد که با مطالعه و درک بیش از پیش آنها به نتایج و آثار گرانبها و ارزشمند این آثار پی برد و رسید، که چون ما همه، نوسفران این سفریم که همانا مدد طایر قدس را از حضرت باری تعالی خواستاریم:

 

همتم بدرقه ی راه کن ای طایر قدس

که درازست ره مقصد و من نوسفرم

 

که امیدوارم در این مسیر پر پیچ و خم که گاه تلخ و گاه دشوار می نماید، بتوانیم راه از بیراهه باز شناخته و توان خویش را در یافتن شاهراه ها و صراط مستقیم صرف نمائیم.

 

« با توفیق و نظر خاص حضرت دوست »

 

هر چند من از ایشان برای انتشار بخشی از نامه شان اجازه نگرفتم اما امیدوارم راضی باشند.

و دیگر اینکه این متن در برخی جاها نیاز به ویرایش دارد که چون می دانم بدون نظر خودشان اگر این کار را بکنم بد جور از بنده شاکی می شوند  ترجیح دادم بدون ویرایش و عین خود نامه در وبلاگ قرار گیرد.

 

با احترام به ایشان و شما دوست گرامی

|+| نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388  |
 جان ایرانی... آرام جانم...آرام جانی... جان ایرانم!

 

 

دلم قرار نمی گیرد از فغان بی تو
سپند وار زکف داده ام عنان بی تو

ز تلخ کامی دوران نشد دلم فارغ 
زجام عشق لبی تر نکرد جان بی تو

چون آسمان مه آلوده ام زتنگ دلی
پراست سینه ام از انده گران بی تو
 
نسیم صبح نمی آورد ترانه شوق
ســــر بهـــار ندارند بلبـــلان بی تو

لب از حکایت شبهای تار می بندم
اگر امان دهدم چشم خونفشان بی تو

چو شمع کشته ندارم شراره ای به زبان
نمی زندسخنم آتشی به جان بی تو

ز بی دلی و خموشی چو نقش تصویرم
نمی گشایدم از بی خودی زبان بی تو

عقیق سرد به زیر زبان تشنه نهم
چو یادم آید از آن شکرین دهان بی تو

گزارش غم دل را مگر کنم چو امین
جدا ز خلق به محراب جمکران بی تو

آیت الله سید علی خامنه ای

 

 

دیشب این طبع، بی‌قرار شما
خواست عرض ارادتی بکند
دست کم از دل شکسته‌تان
واژه‌هایم عیادتی بکند
 

چشم بد دور، عمرتان بسیار
کس نبیند ملالتان آقا!
ما نمردیم خون دل بخوری
تخت باشد خیالتان آقا!

 

چیست روباه در مقابل شیر؟!
چه نیازی به امر یا گفته؟!
تو فقط ابرویی به هم آور
می‌شود خواب دشمن آشفته

 

هست خاموشی‌ات پر از فریاد
در تو آرامشی است طوفانی
«الذی انزل السکینه» تو را
کرده سرشار از فراوانی

 

واژه‌ها از لبت تراویدند
پرصلابت، پرعاطفه، پرشور
آفریدند در دل مردم
عزت، آمادگی، حماسه، حضور

 

این حماسه همه ز یمن تو بود
گرچه از آن مردمش خواندی
رهبرا! تا ابد ولی محبوب
در دل عاشقان خود ماندی

 

سهم دلدادگان تو سلوی
قسمتِ دشمنان تو سجیل
رهبری نیست در جهان جز تو
که ز امت چنین کند تجلیل

 

نسل سوم چو نسل اول هست
با شعف با شعور با باور
جاری است انقلاب چون کوثر
هان! «فصل لربک وانحر»

 

گرچه در باغ سینه‌ات داری
لطف‌ها، مهرها، محبت‌ها
گفتی اما نمی‌روی چو حسین
تا ابد زیر بار بدعت‌ها!

 

ناگهان در نماز جمعه شهر
عطر محراب جمکران گل کرد
بغض تو تا شکست بر لب‌ها
ذکر یا صاحب الزمان (عج) گل کرد

 

جان ایران! چه شد که جانت را
جان ناقابلی گمان کردی؟!
آبروی همه مسلمانان
اشک ما را چرا درآوردی؟!

 

جسم تو کامل است، ناقص نیست
می‌دهد عطر یک بغل گل یاس
دستت اما حکایتی دارد...
رَحِمَ اللهُ عَمِی العباس!

 جواد محمدزمانی

ای دو چشمانت چراغ شام یلدای همه 
آفتاب صورتت خورشید فردای همه

ای دل دریایی‌ات کشتی نشینان را امید 
وی نگاه روشنت فانوس دریای همه

ای بیان دلنشینت بارش باران نور 
وی کلام آتشینت آتش نای همه

خنده‌های گاه‌گاهت خنده خورشید صبح 
شعله لرزان آهت شمع شبهای همه

قامتت نخل بلند گلشن آزادگی 
سرو سرسبزی سزاوار تماشای همه

گر کسی از من نشانی از تو جوید،گویمش 
خانه‌ای در کوچه باغ دل، پذیرای همه

لاله زار عشق یکدم بی گل رویت مباد 
ای گل رویت بهار عالم آرای همه

غلامعلی حداد عادل در وصف رهبر فرزانه انقلاب اسلامی 

 

آقا جان...

مولای خوبم...

رهبر عزیز انقلاب...

دوستت دارم...

|+| نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388  |
 آی جماعت چطوره حالات تون؟
آی جماعت چطوره حالات تون؟

قربون اون فهم و کمالات تون...

 

این شعر رو یادتون هست؟

ابوالفضل زرویی نصرآباد پیش آقا خوند.

اونجا اشاره کرد که این یه بخشه و همش نیست.

من اخیرا کل شعرو پیدا کردم که به صورت پی دی اف می تونید از اینجا بر دارید.

 

|+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه سیزدهم تیر 1388  |
 برای دوستای گل خراسانی و نیشابوریم... !!!!!!

قاصد آمـد گفتمـش آن يار سـيميـن بر چه گفت ؟ .... گفت: بـا هجـرم بسازد ، گفتمش ديگـر چـه گفت؟

گفت: ديگـر پــا ز حـــد خـويــش نگذارد بــرون .... گفتمش جمع است از پا خاطرم ، از سر چه گفت؟

گفت: ســـر را بايدش از خــاك ره كمـتــر شمرد .... گفتمش كمـتر شمـردم ، زين تـن لاغـر چه گفت؟

گفت: جسم لاغرش را از غضب خواهيم سوخت .... گفتمش مـن سوختم ، در باب خـاكسـتر چه گفت؟

گفت: خاكســتر چـو گـردد، خـواهمش بر بـاد داد .... گفتمش بـر بـاد رفتم ،در حــق محشــر چـه گفت؟

گفت: در محشـر به يكـدم زنده اش خـواهيم كرد .... گفتمش من زنده گرديدم ، ز خير و شر چه گفت؟

گفت: خـير و شـر نبـاشد عـاشقان را در حسـاب .... گفتمش ايـن هم حسابي ، با لــب كـوثر چه گفت؟

گفت: بـا مـا بــر لـــب كـــوثـر نـشـــيـند عـاقــبت .... گفتمش گر عاقبت اين است ازين بهتر چه گفت؟

گفت: ديگـر نگـذرد در خـاطـرش يـاد ((عظيم)) .... گفتمش ديگـر بگـو، گفتـا مگـو ديگـر چـه گفت

عظيماي نيشابوري

|+| نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه هشتم تیر 1388  |
 عقل و عشق...
در میان پرده خون عشق را گلزارها

عاشقان را با کمال عشق بی چون کارها



عقل گوید شش جهت حد است و بیرون راه نیست

عشق گوید راه هست و رفته ام من بارها



عقل بازاری بدید و تاجری آغاز کرد

عشق دیده زان سوی بازار او بازارها



ای بسا منصور پنهان زاعتماد جان عشق

ترک منبرها بگفته بر شده بر دارها



عاشقان دردکش را در درونه ذوق ها

عاقلان تیره دل را در درون انکارها



عقل گوید: پا منه راه فنا جز خار نیست

عشق گوید عقل را: کاندر تو است آن خارها



هین! خمش کن، خار هستی را ز پای دل بکن

تا ببینی در درون خویشتن گلزارها
|+| نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه دوم تیر 1388  |
 
 
بالا

JavaScript Codes