تبليغاتX
در كوچه هاي سرگرداني
تجربه ي سالها به من آموخت که عشق فقط در ارتباط با خداست.آنچه ميان من و توست محبت است
 برای آقا...
آقا جان سلام
اگر چه میدانم چه خون دلی خوردید...
شرمنده ام از حقیریم...
که ای کاش آن قدر بزرگ بودم که چیزی برای فدا کردن به حضورتان تقدیم دارم...
جان که نا قابل است...
آقا جان اگر چه امروز خوشحالم که به میر حسین رای ندادم...
و اگر چه امروز ناراحتم از اینکه احمدی نژاد رئیس جمهور است...
اما همچون گذشته شنیدم و اطاعت می کنم...
و دفاع...
از انقلاب...
و از شما...
که دفاع از انقلاب و شما را دفاع از خدا می دانم...
مولای من از جسم و جانت گفتی...
چه شرمنده مان کردی !
می دانم چاه نداری...
شرمنده که سنگ صبورت نیستم...
اما مولایِ خوبی و پاکی و زیبایی،
ای که جانشین جانشین خدا در زمینی:
تنت به ناز طبیبان نیازمند مبادسلامت همه آفاق در سلامت توستجمال صورت و معنی ز امن صحت توستدر این چمن چو درآید خزان به یغماییدر آن بساط که حسن تو جلوه آغازدهر آن که روی چو ماهت به چشم بد بیندشفا ز گفته شکر فشان حافظ جوی وجود نازکت آزرده گزند مبادبه هیچ عارضه شخص تو دردمند مبادکه ظاهرت دژم و باطنت نژند مبادرهش به سرو سهی قامت بلند مبادمجال طعنه بدبین و بدپسند مبادبر آتش تو بجز چشم او سپند مبادکه حاجتت به علاج گلاب و قند مباد
 
زخم زبان ها، شعری از علیرضا قزوه
خدایا تلخ می بینم سرانجام جوان ها را

زمانه سرمه می ساید شکست استخوان ها را

چقدر ای روزگاران ، زخم از تیغ خودی خوردن

میان خون و خنجر بازی زخم زبان ها را

خمیر و نانوا دیوانه شد از این همه هیزم

خدایا شور این آتش فروشان سوخت نان ها را

به نام نامی طوفان و دریا بال خواهم زد

کلاغانی که می بندید راه آسمان ها را!

به ملاحان بگو وقت ملاحت نیست این شب ها

بگو طوفان - بگو پایین نیاور بادبان ها را-

دهان موج را باید ببندد تربت مولا

بگو باید تحمل کرد یک چند این تکان ها را

چرا اهل سیاست منطق حکمت نمی دانند

خدایا بار دیگر بعثتی بخشا شبان ها را

خرداد ماه ۱۳۸۸- دهلی نو
|+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه سی ام خرداد 1388  |
 آخرین یادداشتم قبل از حماسه حضور مردم در انتخابات 22 خرداد
 

یادمان باشد... با خلوص نیت... روز انتخابات... یازهرا (س) ... یا زهرا (س) ... یا زهرا (س)...

 

در تمام مدت نوشتن این دل نوشته شعر " مرحوم عارف " در جانم طنین انداز بود:

از خون جوانان وطن لاله دمیده

از ماتم سرو قدشان سرو خمیده

در سایه گل بلبل از این غصه خزیده

گل نیز چو من در غمشان جامه دریده

 

بر ایران چه گذشته؟

در این سالها

در سالهای مشروطه و مشروطه خواهی؟!!!

انگلیس و روس چه کرده اند با این ملت؟

با این ملت چه نکرده اند روس و انگلیس؟

خائنان چه؟

چه ها کرده اند و چه نکرده اند؟

سلاطین بی سلطنت؟!!!

چه خونها داده اند بهارستان نشینانِ سالهای اول مجلس؟!!!

چه رنگ خونی به دیوار های شهر زدند...

پیران این دیار...

جوانان بی قرار!

مظفر الدین شاه...

او که نمی دانم مظفر کدام دین بود...

پیام داد...

او به مردم گفت: " من اجازه آزاد بودن به شما می دهم!!!!"

و چه خنده دار ده روز بعدش مرد!!!

آن یکی آمد...

پادشاهِ قسمِ دروغین....

پادشاه ایران و ندیم روس...

آنکه در 5 ساعت با گلوله توپ " لیاخوف" روس ،

از خون جوانان وطن لاله دمانید!!!!

آی! ستارخان و باقرخان کجائید؟

به داد ایران برسید...

مدرس پس کجایی؟

بی تابت شده ام...

بیا...

بیا که مجلس، مجلس خائنین شده!!!

بیا که یک 18 ساله را سلطان مملکت کرده اند!!!

در میان تکه پاره شدن این گربه نالان...

بدست قشون روس و انگلیس و عثمانی و آلمان!!!

در میان جنگ اول جهانی...

مصدق...

با آن همه اشتباهت...

اما بیا...

بیا تا به یاد ملت بیاوری...

نباید در این سرمای زمستان بخوابد...

که خوابیدنش " مرگ"اوست!!!

نفت را بسوزان....

اما تو...

ای اولین پیروز میدان...

بیا...

حتی اگر یارانت در رحم مادرانشان اند!

" از دیرگاهان چشم انتظار این سرود بهاران بوده ام"

بیا...

باید سیلی بزنی...

به خائن...

به ظالم...

به مظلوم...

تا بمیرد...

تا پس بکشد پا را...

تا بیدار شود...

آی! مطهری...

آی! شریعتی...

آی! بهشتی...

قلمهاتان را بر کاغذها...

زبانهاتان را بر دلها...

و خونهاتان را بر سنگ فرش خیابان آزادی...

جاری کنید!

آی! یارانِ در رحم...

اسلحه ها را بردارید...

خائن و مظلوم سیلی خوردند...

اکنون باید به ظالم سیلی زد...

آن سیلی که دیگر بر نگردد...

نه آن سیلی که امید برگشت از آن می رود...

که آن را باید به گوش مظلوم خواب زد...

آی! همت...

آی! دقایقی...

آی! بابایی...

آی! چمران...

آی! باکری...

... زین الدین

... باقری

همت کنید...

و اکنون از آن همه...

فقط ما مانده ایم...

ای جوانان ایران اسلامیِ من!!!

 

|+| نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه بیستم خرداد 1388  |
 
حسرت یک لحظه کنارت بودن/مانده بر دوش دلم/ شانه هایم خسته است/ دلم ای دوست برایت تنگ است...
|+| نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه دهم خرداد 1388  |
 
 
بالا

JavaScript Codes