تبليغاتX
در كوچه هاي سرگرداني
تجربه ي سالها به من آموخت که عشق فقط در ارتباط با خداست.آنچه ميان من و توست محبت است
 بنویسیم " اصلاح الگوی مصرف" اما بخوانیم " اصلاح الگوی تولید"

 

از روزی که آقا امر به نامگذاری سال کردند تبلیغات شروع شد. هر جا رفتیم "اصلاح الگوی مصرف"، هرجا بودیم "اصلاح الگوی مصرف"، هرجا نشستیم " اصلاح الگوی مصرف"!!!

حتی پایین تیتراژ معرفی تیمهای فوتبال هنگام پخش مستقیم هم نوشته "سال اصلاح الگوی مصرف"

اما دریغ و درد که اگر از این تبلیغات واقعا خسته کننده و دل زننده جدا شویم دیگر هیچ اقدامی دیده نمی شود!چرا؟

آنچه ذهن نگارنده را مشغول خود ساخته این است که "اصلاح الگوی مصرف" یعنی چه؟

خوب اولین فکری که به ذهن خطور می کند: مردم باید صرفه جویی کنند! مردم باید از هدر رفت آب و نان جلوگیری کنند! مردم باید کم گاز و بنزین مصرف کنند. مردم... مردم... مردم...

اما قانون چه؟ تکلیف قانون چیست؟

نمی گویم دولت چون این وظیفه را "دولتی" نمی دانم و اعتقاد دارم مشکل به وجود آمده در سیاستگذاری های نا صحیح، ضعف قانون و عدم نظارت است.

بیایید نگاهی به کارهایی که مردم می توانند در این زمینه انجام دهند بیاندازیم:

مردم می توانند نان را دور نریزند، اگر نان کپک نزند!

مردم می توانند کمتر نان بخرند، اگر مجبور نباشند نیم ساعت در صف بایستند!

مردم می توانند در مصرف گاز صرفه جو باشند، اگر پنجره های دو جداره و عایقهای حرارتی به وفور و با قیمت معقول در دسترس باشد!

مردم می توانند لامپ اضافه را خاموش کنند، اگر روشنایی خانه ها استاندارد سازی شده باشد!

مردم می توانند بنزین کمتری مصرف کنند، اگر خودروهای تولیدی صدی دوازده و ده و هفت نسوزانند!

مردم می توانند در خودروهای کم مصرفشان بنزین با عدد اکتان مناسب بریزند، اگر چنین بنزینی در ایران تولید شود!

مردم می توانند در وقت خود صرفه جویی کنند، اگر برای خریدن یک کیلو سبزی مجبور نباشند به مرکز شهر بروند!

مردم می توانند پول خود را در بورس و صنعت مملکت سرمایه گذاری کنند، اگر قیمتها حبابی و متغیر نباشد!

ببینید... همه چیز از مردم ناشی می شود.

خوب بسیاری از همین مردم شده اند نماینده مجلس، وزیر، کارشناس و ...

با این دید همه چیز دست مردم است!!!

اما کمی واقع نگر باشیم... با لحاظ تمام شرایط میزان صرفه جویی مردم پس از "اصلاح الگوی مصرف" چقدر خواهد بود؟

چرا دولت ( به معنی کامل و نه اجرایی آن) دست به اقدامات جدی نمی زند؟

چرا حاضر نیست لامپهای کم مصرف را به رایگان توزیع کند و لامپهای پر مصرف را جمع آوری کند؟

چرا حاضر نیست در هزینه ایجاد شده برای استانداردسازی مصرف سوخت در بخش خانگی و حتی صنعت نقش جدی بازی کند و پول آن را بدهد؟

ما حتی در بخش عمومی که وظیفه اصلی بر عهده دولت است هم شاهد صرفه جویی نیستم!!!

به نظر می رسد مردم وقتی می توانند درست مصرف کردن را بیاموزند که امکان واقعی آن وجود داشته باشد و به این نتیجه به صورت منطقی رسیده باشند که انرژی گران است... نه با تبلیغاتی که باید گفت بیشتر به ضد تبلیغ می ماند.

واقعیت این است: جامعه به سرعت در حال صنعتی شدن است و مسلماً وقتی در این جامعه مردم حتی وقت کافی برای تفریح کردن و شاد بودن ندارند حاضر نیستند وقت خود را در صفهای طولانی نان بگذرانند که دو کیلو گندم کمتر دور ریخته شود!

|+| نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388  |
 من هم خواب دیدم...

 

 

"لطفا این نوشته را با لهجه ی سیاسی نخوانید، این یک نوشته ی غیر سیاسی است"

 

 

از همان خوابهای چهارسال یکباری که آدم می بیند، مثل انتخابات ریاست جمهوری!

خوابی بس شیرین...

خوابی بس صمیمی...

خوابی بس سیاسی...

خوابی بس پست آور!

...در خواب دیدم  در شهری از شهرهای مملکتمان هیأت دولتِ جمع و جور سه چهار نفری به همراه احمدی نژاد برای افتتاح چند پروژه آمده بودند.

 نمی دانم من آنجا چه می کردم و چه می خواستم!

اما هرچه بود من با جمعی هفت یا هشت نفره با رئیس جمهور بودیم.

مردم غوغا نمی کردند! اصلا مردم نبودند!!

آن شهر یک تله کابین ( به تعبیر فرهنگستانی شاید بشود " سیم آدم بر " ) هم داشت. از قضا من از همه زودتر به پای تله کابین رسیدم. می خواستم سوار شوم. نوجوانی بودم 13 یا 14 ساله!...

شرّی می طلبید این سن و شوری!

اما دریغ و درد که پول بلیط بیش از موجودی جیب من بود. آرام آرام از صف دو سه نفره تله کابین جدا شدم و به کناری رفتم. و این شاید تلخ ترین قسمت خوابم بود!

به گمانم پول احمدی نژاد هم کافی نبود! او هم آمد!!!

شروع به صحبت کردیم در جمعی که قبلاً گفتم! من نمکی می کردم و جمع هم مرا می شناخت! با گفته هایم همه را می خنداندم! نمی دانم در آن حس و حال، مردمی اندک ( یک دو نفر)! از کجا آمده بودند و داشتند با رئیس جمهور از توانایی ها و مشکلاتشان حرف می زدند. آنها که رفتند احمدی نژاد با خنده ای رو به من گفت: بگو ببینم تو چه توانایی هایی داری؟ و از بخت بد دست در جیب پیرهنم کرد و کاغذی را بیرون کشید که در آن نمرات دوران دانشگاهم بود. در نیمه بالای برگه نمرات یکی از ترمها که در رشته کامپیوتر درس می خواندم، نوشته شده بود و در نیمه پایین کاغذ نمرات یکی از ترمها که در رشته تاریخ درس می خواندم.( منِ 13 یا 14 ساله!!!)

نمرات نیمه بالایی بس ناجوانمردانه ضایع!

کاغذ تا شده بود و درست در وسط نیمه پایی آن سوراخی وجود داشت. نمی دانم چرا احمدی نژاد از آن سوراخ نگاه کرد و نتیجه آنکه فقط نمرات بالایی را دید! اما هر چه بود بدجور خیس عرق شدم!

آن سوراخ گویا به علت لکه ای بود که روی کاغذ افتاده بود و من چون نمی خواستم آن لکه باقی بماند کاغذ را سوراخ کرده بودم و دورش با مداد خطی کشیده بودم.

برای آنکه کم نیاورده باشم در میان شوخی های صمیمی احمدی نژاد گفتم: آقای رئیس جمهور نمره های پایینش را هم ببینید. باور کنید من بچه درس خوانی هستم! جالب اینجا بود که سید محمد خاتمی عزیز هم آنجا بود!!!

همه جمع بلند بلند و صمیمانه می خندیدند! فهمیده بودم قصدشان خجالت زده کردن من نیست، پس من هم باز نمکی کردم!

در خواب نفهمیدم این احمدی نژاد بود پرسید یا خاتمی : تو هنوز دانشجویی؟ این خط چیست که دور سوراخ کشیده ای؟

می خواستم از ته دل شادشان کنم. آخر آنها بندگان صالح خدا بودند و از شریف ترینِ مردم!

گفتم: من این خط را در زمانی که تازه دانشجو شده بودم و دولت میرحسین موسوی برقرار بود کشیدم و به یاد او، و در جایی که با او بودم!

و با عجله مدادی پیدا کردم و گفتم بگذارید یک خط دیگر در حالی که هنوز دانشجو هستم و در زمان دولت احمدی نژاد و به یاد او و در جایی که با او هستم دور این سوراخ بکشم! در همین اثنا بود که دیدم میر حسین هم دارد به حرفهایم گوش می دهد. تازه آنجا بود که احساس کردم گویا هر سه کاندیدای انتخابات هستند. هر سه با هم آمده بودند! خندان و صمیمی!!!

وقتی بذله گویی هایم داشت تمام می شد و خوابم هم، دیدم هرسه دست در گردن هم بلند بلند به گفته های من می خندند و مثل سه یار دبستانی از من دور می شوند. همه به یک سو می رفتند. از صدای خنده آنها من هم خنده ام گرفت و در حالی که می خندیدم از خواب بیدار شدم. در همان لحظه بیدار شدن خواستم قربان صدقه هر سه شان بروم، اما تلخی احساسی که نمی خواهم با گفتنش شیرینی آن خواب را از یاد ببرم باعث شد با خود بگویم: آنها هم مردمی از همین جامعه اند، مثل همه ما بد، به اندازه همه ما خوب!!!

نمی دانم تعبیر این خواب چه بود و آیا اصلا بیان کردن داشت یا نه؟ اما ای کاش ما در اخلاق سیاسیون خود، هم چنان که هر شب دعوایی و افترایی می بینیم، حداقل هر چهار سال یکبار هم برخوردی صمیمانه و واقعی و دلنشین از این بزرگان و همه بزرگانمان می دیدم.

یادمان باشد از همه آن کاروان شهداء و انقلابیون، باقیمانده مائیم.

|+| نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388  |
 
 
بالا

JavaScript Codes