تبليغاتX
در كوچه هاي سرگرداني
تجربه ي سالها به من آموخت که عشق فقط در ارتباط با خداست.آنچه ميان من و توست محبت است
 برای باران بهار!
دیشب باران قرار با پنجره داشت

روبوسی آبدار با پنجره داشت

یکریز به گوش پنجره پچ پچ کرد

چک چک، چک چک... چکار با پنجره داشت؟ (قیصر امین پور)

 

خالق زیبای من

 

سلام

می بینی پنجره های دلمان چه غباری گرفته!

می بینی فراموش کردن تو چه بر سرمان آورده!

خدایا!

دلهامان باران رحمت تو را می طلبد. باران شوق و مغفرت!

معبودا!

از شرم خود و شوق تو در خوف و رجائیم!

کریما!

چه زیباست با تو چون علی سخن گفتن، آنجا که با "کمیل" سراپا شوق و بی طاقت، فارغ از هر آداب و ترتیب "اللهم انی اسئلک" می گوید.

عادلا!

گناهانی کرده ایم لایق تغییر نعمت!

گناهانی کرده ایم که پرده های عصمت را دریده!

گناهانی کرده ایم که دعاهایمان در زندانشان اسیر شده!

اما چگونه تو را نخوانیم؟

چگونه؟

هیهات! ما ذلک الظن بک و لاالمعروف من فضلک!

ما را ببخشا...

سلطانا!

به درگاهت آمده ایم...

معتذراً، نادماً، منکسراً، مستقیلاً، مستغفراً، منیباً، مقراً،مذعناً، معترفا

برای عذر خواهی، پشیمان از کرده، شکست خورده از راه رفته، به دنبال عفو، خواهان بخشیده شدن، پوزش خواه، توبه کننده، مقر بر بزرگی تو، دل نهاده به مهربانیت و معترف به گناهان خویش

کریما!

ببخشمان که اینگونه از تو، اینگونه از تو دوریم و دور از توایم!

عزیزا!

شکر...

شکرت خدای مهربان من!

چه زیبا کرده ای شهرهامان و روستاهامان و ... دلهامان!

چه بارانی شده آسمان تو...

چشمان ما!

چه بوی خوب خاکی می آید این روزها!

چه زیبا دلهامان خاکی شده!

چه زیباست دل خاکی که ما را به یاد پاکی می اندازد!

و "سبحانک" که تو پاکی!

گر از دوست چشمت بر احسان اوست

تو در بند خویشی نه در بند دوست

قادرا!

ما در بندان خویش را برهان!

کمکمان کن!

در این زلال زیبای آب، در این آبی بی کران آسمان، در این صافی هوای آب کشیده، خالق آب، خالق پاکی، خالق نور، خالق حیات را ببینیم!

کمکمان کن!

این پاکی را از طبیعت تو به دل خود راه دهیم و از کرده، نادم و پشیمان، دل به معشوق ازلی و معبود ابدی ببندیم.

یاریمان ده!

به فکر پسرک کفش پاره هم باشیم!

یاریمان ده!

به خانه های مسقف خیس هم سری بزنیم!

بیاموزمان!

تا دست کودک سرما خورده ی یتیم را گرم کنیم!

بیاموزمان!

تا قدردان نعمت باشیم!

دانای دانایان!

دانائیمان ده تا قطره قطره مصرف کنیم و یاد بگیریم که در صرف آب، صرفه جو باشیم!

و به مؤذن دلهامان بگو تا یادمان بیاورد!

اگر نماز باران خواندیم...

اکنون وقت نماز شکر است...

|+| نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388  |
 اخراجی ها را اخراج نکنیم!!!
 

شبی بود و بهاری در من آویخت

چه آتش ها، چه آتش ها بر انگیخت

فرو خواندم به گوشش قصه خویش

چو باران بهاری اشک می ریخت

 

آری، اما به راستی این قصه چیست؟ قصه ی هشت سال دفاع مقدس؟ نه! که ده سال دفاع مقدس؟ شاید هم سی سال دفاع مقدس؟

اکنون سی سال است داریم دفاع می کنیم و از همه جا و همه کس شنیده ایم و می شنویم.بگذریم. دل واژه های ناگفته زیادند...

اخراجی ها را دیده اید؟ حرفها و حدیثها را شنیده اید؟

چرا ما این قدر کم صبر شده ایم؟ چرا یادمان می رود " ان ا... مع الصابرین" و چرا به این نهال کم سن و سال ادبیات انقلاب و جنگ وقت نمی دهیم و کمکش نمی کنیم؟

چرا همیشه ملاکهایمان در دو قالب "خوب" و "بد" تعریف می شود و چرا از کلماتی بهتر استفاده نمی کنیم؟

در تمام دنیا وقتی جنگی در می گیرد، ورای همه تلخی ها و سختی ها و پیروزیها و شکستها، دو گونه ادبی هم شکل می گیرد: ادبیات جنگ و ادبیات ضد جنگ! ادبیات جنگ متعلق به کشورهایی است که پیروز میدانهای نبرند... همچون امریکا و انگلیس و روسیه در جنگ جهانی دوم، همچون ویتنام، همچون ایران ، همچون حزب ا... و حماس، همچون غزه نشینان!

و ادبیات ضد جنگ متعلق به کشورها و ملتهای شکست خورده است همچون آلمان و ایتالیا و ژاپن و ... امریکا و عراق و تروریستهای اشغال کننده خاک فلسطین.

در ادبیات ضد جنگ سعی بر این است که دلایل شکست مطرح شود و توجیه شکستهاست بیشتر و به همین دلیل قدرت ادبی بسیار کمی دارد و تنها هدفش التیام دادن غرور شکسته شده ی مردم آن کشورهاست.

اما ادبیات جنگ خود گونه ای خاص از ادبیات را تشکیل می دهد.  اگر نگاهی به فیلمهای گونه جنگی دنیا بیاندازیم می بینیم کشورهایی که دارای ادبیات جنگ بوده اند همیشه فیلمهایشان پیشرو، پر بیننده و بسیار منعطف است.

 به راحتی پیروزیهایشان را نشان می دهند، به راحتی از شکستهایشان حرف می زنند و به راحتی با جنگشان شوخی می کنند. به راحتی از دغدغه سربازانشان می گویند و به راحتی اشتباهات فرماندهانشان را نشان می دهند و هزاران "به راحتی" دیگر... می بینید که بسیاری از این "به راحتی" ها را در ادبیات ضد جنگ نمی توان استفاده کرد.

حال نگاهی به  ادبیات جنگ در کشور خودمان به عنوان کشوری که دارای "ادبیات جنگ" است،بیاندازیم. ما کشوری هستیم که در اوج بحرانهای داخلی و بدون هرگونه آمادگی از طولانی ترین و ظالمانه ترین جنگ دنیا در 87 سال گذشته از قرن حاضر سر بلند بیرون آمده ایم.

چه شکوهی برای ما از این بزرگتر که به افتخار بگوییم: به ما حمله شد و ما از خود دفاع کردیم و پیروز شدیم.

اما چرا می ترسیم که با جنگمان شوخی کنیم؟ چرا با اینکه می توانیم گونه های بسیار متفاوتی از جنگ را نشان دهیم فقط به یک شبِ حمله و یک حاجی و سید بسنده کردیم؟ جنگ ما بیست، سی یا حتی چهل عملیات داشت که اگر به زمان آن دقت کنیم شاید در مجموع دو سال از هشت سال را هم تشکیل ندهد، اما شش سال دیگر چه؟ در این شش سال جبهه نشینان کجا بودند و چه می کردند؟ آیا فقط دعا بود و گریه؟ آیا فقط نماز شب بود؟ آیا فقط واکس زدن کفش و شستن لباس همرزمان بود؟ 

و آیا در این ارتش بیست میلیونی نقاش نبود؟ آیا خطاط نبود؟ آیا نویسنده ها به جنگ نرفتند؟ آیا بازیگران و طنازان در جنگ خواب بودند؟

آنان که در این شش سال جنگ را به چشم دیدند خاطرات خود را ننوشتند؟ آیا برای خود ماکت نساختند؟ آیا هرگز به ذهنشان نرسید که اگر یک دوربین داشتم از این صحنه ها عکس می گرفتم؟

پس کجاست آن خاطره ها؟ آن عکسها نزد کیست؟ تابلوهای نقاشی؟ آنهمه نامه که بین رزمندگان و خانواده هایشان در رفت و آمد بود کجایند؟ این نسل به کجا باید مراجعه کند تا هنر فاخری که در جنگ شکل یافت را ببیند و لمس کند و برایش تحسین و تبریک بنویسد و نقدش کند؟ آیا با این حال که فیلمهای روز دنیا را در کشور می بینیم و آنهم با زیر نویس فارسی! و بدون سانسور! می توانیم دم از فرهنگ بزنیم؟

اما پس از این مقدمه نسبتاً طولانی مستقیما به ژانر طنز در جنگمان نگاهی بیاندازیم...چند سریال یا فیلم داریم که با جنگ مان شوخی کرده باشد و صحنه هایش به جای شهادت و اشک و نماز شب به شادیهای رزمندگان پرداخته باشد؟ نگویید در جنگ شادی نبود، شوخی نبود، همه جدی بودند! که برایتان تنها کتاب طنز جبهه یا همان کتاب آشنا برای بچه بسیجی ها "فرهنگ جبهه" را مثال می زنم...

یک نمونه از این کتاب را ببینید: (البته با تلخیص کامل) : ... هر چه می گفتند می شنیدم. در یکی از محورها دشمن داشت به سمت نیروهای ما پیشروی می کرد. بیسیمچی لحظه به لحظه اعلان وضعیت می کرد: دشمن فوق العاده به ما نزدیک شده، نمی توانیم از خجالتشان در بیاییم. چه کنیم؟ که جواب مثل همیشه "مقاومت کنید" بود. پیدا بود که او مرتب سعی می کرد نشان بدهد که تا لحظه ای دیگر همه چیز تمام می شود! ...بیسیمچی دیگر گریه اش گرفته بود. هر چه می دید می گفت: آمدند، گرفتند، بردند، کشتند... و از این حرفها که هیچ تاثیری در جواب فرماندهی نداشت.دست آخر با یک حالت عصبانی و تندی گفت: لامصب! اگه حرف منو باور نداری، می خوای گوشی رو بدم با خودشون صحبت کن، اگه عربی بلدی!

خوب حالا سئوال؟ کجاست این ادبیات؟ چرا در فیلمهایمان کمتر به آن توجه داریم؟ اصلا بگذارید سئوالم را اینگونه بپرسم : "به جز لیلی با من است"و بجز "اخراجی ها" و چند اثر دیگر... آیا کسی فیلمی یا مجموعه ای طنز راجع به جنگ دیده؟ 20 سال از جنگ رفت... بسیاری از مردان جنگ دارند می روند. چه کرده ایم؟

"اخراجی ها"، دو گانه ای که با اما و اگرهای فراوان نمره قبولی گرفت. یک ساخته ی بکر و در پس آن، فکری خلاق و بازیهای عالی! اما هرگز کسی فکر نمی کرد که به زودی دوی آن هم ساخته شود. شاید بیشتر یک اتفاق به نظر می آمد. مسعود ده نمکی که اصلاً فیلمساز نبود به یک باره در قد و قواره یک مدعی جشنواره فیلم فجر قد برافراشت. اخراجی های یک، یک طنز ناب و زیبا و بکر از جبهه ها بود. اما باید گفت بیشتر از آنکه برای مردم اصل فیلم مطرح بوده باشد به سینماها آمدند تا مسعود ده نمکی را ببیند! اما اخراجی های دو را مردم برای آن آمدند که به سراغ جبهه بروند و یادی از آن خاطرات زنده کنند و به اجبار هم که شده برای بچه هایشان که در کنارشان راجع به صاحب آن عکسی که توپ توی صورتش می خورد توضیحاتی بدهند و آیا این هدف ما نیست که آن پدر یا مادر بگوید: پسرم این عکس صدام است. دخترم صدام به ما حمله کرد و ما از خودمان دفاع کردیم. فرزندم این زندانیست که دایی تو، عموی من، پسر خاله ام، پدربزرگت پس از آنکه مردانه از خاک و ناموس شان و مان دفاع کرد در آن به شهادت رسیدند؟ مگر هدفمان انتقال ارزشهای دفاع مقدس و آماده کردن نسل های بعدی برای خدمت به خاک و میهن و اسلام و انقلاب نیست؟ مگر با همین جمله ها این حرفها منتقل نشد؟

پس کمی صبر کنیم و بگذاریم ده نمکی ها و تبریزی ها و حاتمی کیاها و کلاً هنرمندانی که دغدغه هاشان ارزشهای جنگ است کم کم یاد بگیرند و بیامورند که می شود با خنداندن هم ارزشها را منتقل کرد. می شود حرفهای تلخ را در دل یک طنز بیان کرد.

 

اما سخنی هم با مسعود ده نمکی!

مسعود عزیز در اخراجی های یک بسیار موفق بودی و بسیاری از ناگفته های جنگ را گفتی و پای خود را هم در عرصه خطرناکی گذاشتی. قدم و قلمت هر دو روان...

اما تو یک فرصت طلایی برای گفتن ساختی. باید بگویم تا حدود زیادی این فرصت را که در اخراجی های یک خلق کردی با ساخت اخراجی های دو که البته پر فروش تر ولی در واقع از نظر فیلمنامه و بازیگری و کارگردانی بسیار ضعیف تر بود از دست دادی! پس اگر می خواهی فیلم دیگری بسازی که به نظر می رسد انرژی ایجاد شده از اخراجی های یک هنوز هم این امکان را دارد با دقت و وسواس بیشتر، کمی کم حرف تر، و البته با نامی دیگر و نه "اخراجی های 3" بساز تا دوباره شاهد فیلمی ماندگار در عرصه طنز جنگی باشیم. هر چند می دانم در اخراجی های سه به سراغ جامعه ی بعد از جنگ خواهی آمد.

 

دل نوشته ای هم برای منتقدین عزیز!

می دانم که می دانید در مبحث فرهنگ و هنر همیشه وقت لازم است تا یک گونه به کمال خود برسد. پس به جای نقدهای تند و هیجانی کمی با دقت بیشتر به گوشنواخت نقاط ضعف بپردازیم و به یادمان باشد جمله امام را که : کسانی که قلم بدست می گیرند بدانند مورد سئوال قرار می گیرند" و در نقدها به مردم عزیزمان بیاموزیم که در فیلمها همیشه به دنبال هدفها بگردند و نه به دنبال فلان بازیگر و بهمان طنز! هر چند مردم خوب می فهمند، اگر بخواهند!

 

آن فرو ریخته گلهای پریشان در باد

کز پی جام شهادت همه مدهوشانند

نامشان زمزمه نیمه شب مستان باد

تا نگویند که از یاد فراموشانند

 

|+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه بیست و یکم فروردین 1388  |
 انتشار مقاله در سایت تابناک
لینک مقاله " شاهکار مهران مدیری در مرد دو هزار چهره در سایت تابناک
|+| نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه هجدهم فروردین 1388  |
 شاهکار مهران مدیری در مرد دو هزار چهره!

شاهکار مهران مدیری در مرد دو هزار چهره!

در اوج بی برنامه گی، بی سلیقه گی ، غمگین بودن و بی تحرکی صدا و سیما در روزهای آغاز سال باید مجموعه "مرد دو هزار چهره" را تنها سریال نوروزی موفق و پر اهمیت دانست که در این ایام از تلویزیون پخش می شود. مجموعه ای که باید به جرات نیش دار ترین و پر حرف ترین ساخته کارگردان محبوب و خوش نام کشورمان "مهران مدیری" دانست. سریالی که همه را می خنداند و به کسی توهین نمی کند. شعور مردم را زیر سئوال نمی برد و در عین حال به بسیاری از افکار غلط رایج بی مهابا می تازد و البته خود را هم از گزند شکایات و اعتراضات می رهاند. پس از یک سال "مسعود شصت چی" که نقش اول سریال "مرد هزار چهره" بود از زندان آزاد شده و به شیراز باز می گردد. در نگاه اول، کارگردان قسمت اول و نیمی از قسمت دوم را صرف یاد آوری کارهای مرد هزار چهره می کند. اما اولین و پر اهمیت ترین و نیش دار ترین نکته فیلم در همین بخش واقع شده است. سئوالی که باید از جامعه پرسیده شود، و آن سئوال این است که " چرا وقتی مجرمی پس از آنکه توسط قانون مجازاتی برابر با جرمش را تحمل کرده باید در جامعه مورد تنبیه اطرافیان قرار گیرد؟ " این سئوال از آن جهت که باعث رجوع دوباره مجرم به جرم می شود بسیار اهمیت دارد. در سریال درست به این نکته اشاره می شود: چرا در اتوبوس ( هنگام بازگشت شصت چی از تهران به شیراز ) اینهمه به او بی احترامی می شود؟ رئیس اداره مسعود شصت چی با چه دلیلی وی را از شغلش عزل می کند. چرا نامزد مرد هزار چهره به وی فرصتی دوباره نمی دهد و از او جدا می شود. در محل زندگیش همسایگان به او توهین می کنند. در خانواده به او به چشم یک فرزند از دست رفته نگاه می شود. آیا واقعاً این مجازاتها مبنای قانونی دارد یا فقط چون مردم فکر می کنند که او فرد خطرناکیست باید اینهمه بلا بر سر او بیاورند؟ اگر درست نگاه کنیم هر کدام از این رفتارها آسیبهایی بسیار شدید به فرد وارد می کند. بیکاری، بی شخصیتی اجتماعی و هویت نداشتن در حریم خصوصی. نتیجه اینکه فردی که نادانسته دست به جرمی زده بود اینبار از سر ناچاری و دانسته دوباره به جرم روی می آورد. همانگونه که شصت چی رفتار کرد و به فاصله کوتاهی سوار بر جهل جامعه ابتدا شخصیت خود را ( در اتوبوس و هنگام سفر از شیراز به تهران ) پول را با شرکت در برنامه تلویزیونی، شخصیت را با "مهران مدیری" شدن و حریم خصوصی جدید خود را با " سحر زکریا " به دست آورد هر چند می دانست جرم است و هر چند تر می دانست جامعه جز این ره او را به خود راه نمی دهد. آیا جرم جامعه کمتر از جرم مسعود شصت چی بود؟ به راستی چه کسی باید این جامعه را محاکمه کند ؟ جز هنرمند؟

در نگاهی دیگر مهران مدیری جامعه را به چالشی دیگر می کشاند: انجام کارهای مهم توسط افراد بی تخصص! مسعود شصت چی ابتدا نقش "مهران مدیری" را بازی می کند. او این نقش را بازی می کند صرفاً برای احترام و پول، اما اطرافیانش آنچنان نادان و احمق اند که فرق "مهران مدیری واقعی" را با "مهران مدیری جعلی " نمی فهمند و به او آنقدر فرصت می دهند که حتی فیلم می سازد و فیلمنامه را تغییر می دهد. در شخصیت دوم این به چالش کشیدن به اوج خود می رسد: مسعود شصت چی خلبان می شود و عجبا که در خلبانی هم کاملا موفق عمل می کند!!! به راستی در چگونه جامعه ای می توان به فردی این چنین فرصتهایی داد؟ و در نقش سوم هم وی مربی فوتبال می شود که خود جای بحث و بررسی ویژه دارد.

گویی مردمی که روزها یا مسعود شصت چی هستند! یا اطرافیانش! شبها نادانسته به حال روز خود در نقش "مردی ساده دل، مهربان، ترسو، مظلوم و هم نوع دوست" که در این سریال می بینند می خندند و از آن ابراز برائت می جویند. این یعنی جهل مرکب "نمی دانند که نمی دانند"!

اما شخصیت سوم مسعود شصت چی بسیار متفاوت است . او این بار با صراحت به جامعه ورزشی می تازد و همه ارکان آن را زیر سئوال می برد. مهران مدیری و گروه بسیار عالی نویسندگان ابتدا همان بی تخصصی اهالی فوتبال را به رخ می کشند و سپس  به عواملی می پردازند که مخل ورزش اول کشور است. ابتدا به مقاصد پشت پرده فوتبال نگاهی می اندازند. به خرید و فروش ها و قراردادها، به تبانی ها! به اخلاقیات که گمشده ی اصلی ورزش کشور بخصوص فوتبال است. به جراید! و آنچنان تیز و تند و البته خنده آور در جواب خبرنگاری که از او درباره مشکل فوتبال ایران سئوال می کند، می گوید: "اینکه شما زیاد سئوال می پرسید." و کمی اغراق آمیز با حرکت هر دو دست بار تمام مسئولیت مشکلات به وجود آمده را به دوش جراید ورزشی می اندازد. اندکی بعد هم به فساد پشت پرده جراید می پردازد. وی به سراغ بازیکنان می رود و در اولین برخورد آنان را خطاب به تاجر می کند تا بازیکن فوتبال! می توان گفت در این سریال در هر جمله به واقع نکته ای وجود دارد. و در هر رفتار... آنجا که عروسک و توپ را معاوضه می کند. آنجا که 2هزار تومانی در جیب روزنامه نگار می گذارد. آنجا که به مش و میزامپلی بازیکن اشاره می کند. و حتی آنجا که به عقده و کمبودهای کودکی خود واکنش نشان می دهد.

نقش اول مرد دو هزار چهره بر خلاف آنچه که همه تصور می کنیم نه خلاف کار است و نه حتی مجرم ! چه زیبا مسعود شصت چی از بازپرس سئوال می کند: آیا در هواپیما حرف زدن جرم است؟ آیا در برنامه تلویزیون شرکت کردن جرم است؟ آیا کنار خلبان نشستن جرم است؟ آیا فوتبال بازی کردن جرم است؟

چه طنز تلخی!!!

و چه نکته ای : آیا ندانستن و نفهمیدن جامعه جرم نیست؟ مهران مدیری قبلا هم در مجموعه ای همچون شبهای برره به وضوح به نادانی مردم جامعه اشاره کرده بود. ( البته منظور از نادانی توهین به مردم نیست. اگر نگاهی به رفتارهای رایج بیاندازیم، به آداب و عادات و رفتارهای بسیار غلطی برخورد می کنیم که بخشی از آن را باید ناشی از جهل و نادانی مردم دانست )  

به هر حال آنچه در این مقال می گنجد ابتدا تقدیر و تشکر از همه کسانی است که به نحوی در ساخت این مجموعه بسیار ارزشمند شرکت داشتند و سپس گوشزد نکاتی چند برای یادآوری و شاید تغییر در برخی احوال، نه چونان آغاز سال، خواستن بی توجه " حول حالنا الی احسن الحال".

|+| نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه یازدهم فروردین 1388  |
 
 
بالا

JavaScript Codes