مائيم و نواي بي نوايي... بسم الله اگر حريف مايي

این آخر هفته ای بد جور دلم گرفته بود. واقعا اعصاب خوردی داشتم. خوب طبق روال به دنبال چاره ای بودم که یاد دوست قدیمی خودم افتادم. سینما!
رفتم ببینم سینما ها چی گذاشتن؟ یکی دل شکسته رو گذاشته بود... یکی دیگه چارچنگولی... یکی دیگه هم مخمصه...
خوب طبیعی بود شاید با حال و روزی که من داشتم ( دلشکسته!!!) باید به سراغ فیلم"دل شکسته" می رفتم. خوب ولی این دلیل اصلی نبود. دلیل اصلی حضور هفت هشت تا بازیگر خوب و از جمله "خسرو شکیبایی" عزیز بود. یادش به خیر. و البته دلم میخواست ببینم "علی روئین تن" چی ساخته. خوب رفتم دیگه. این که اینهمه توضیح نداشت.
متاسفانه در بار اول که فیلم رو دیدم نتونستم تیتراژ آغازین فیلم رو درست ببینم. ولی یکی از کارهای قشنگی که روئین تن کرده بود استفاده از عبارتهای جایگزین فارسی به جای عنوانین معمولی در تیتراژ بود.
گفتم بار اول!!! آخه یه بار صبح ( یاحسین... )
گفتم بار اول... آخه دو بار اون روز رفتم سینما برای دیدنش . بار اول نزدیک ظهر و بار دوم عصر...
خوب شاید فکر کنید خیلی فیلم خوبی بوده... خوب نه آره! و نه نه! شایدحال و روز من اون روز می طلبید...
اما نکته جالب فیلم این بود که تهیه کننده فیلم " موسسه شهید آوینی " بود. خوب این یعنی یه فیلم مفهوم گرا...
فیلم هم خیلی سعی کرده بود این گونه باشه... یکی از ویژگی های اصلی فیلم این بود که اصلا سعی نشده بود رو دست به بیننده بزنه... چرا که از اول ازدواج میان دو نقش اصلی فيلم يعني امیر علی دوران ( سید شهاب حسینی ) و نفس ( بیتا بادران ) قابل پیش بینی بود. فیلمنامه روان و تا حدودی از طنز موقعیت هم استفاده شده بود. امیرعلی یه پسر بسیجی ( به قولی متحجر) بود که در تمام عمرش با تنها زنی که حرف زده بود مادرش بود و نفس دختری متجدد ( به قولی قرطی ) بود که در تمام عمرش با تنها پسری که حرف نزده بود همین امیر علی بود!!! البته هر دو شاگرد اول کلاس درس فلسفه... هر دو با هوش و البته درست نقطه مقابل هم.
در اصل فیلم سعی کرده بود بیشتر به حاشیه ها بپردازه و با رویکردی عجولانه سعی داشت حجم زیادی از افرادی که هستن و بازمانده ده سال دفاع مقدسن رو نشون بده و کمی راجع به حالشون حرف بزنه. خوب سعی شده بود خیلی حرفها رو یکجا بزنه که شاید بهتر بود کمی با دقت و وسواس بیشتر و وقت مناسب تر این کارو می کرد.
دو اشتباه تاثیر گذار توی فیلم بود که خیلی روی اصل موضوع تاثیر می گذاشت. اول اینکه تعداد زیادی متلک و شک و شبهه حواله ی بر و بچه های گل بسیجی می کرد و تقریبا بخش عمده ای رو هم بی پاسخ رها کرد. ( خوب اگه می خواست به اونها جواب بده احتمالا باید یه سریال می ساخت ) اما در کل مظلومیت و تنهایی بچه های بسیجی رو نتونسته بود اونجوری که باید و واقعا هست و لااقل یکی مثل من خیلی دیده نشون بده...
دوم اشتباه این بود که فیلمنامه در زمین حریف نوشته شده بود. یعنی فیلمنامه نویس به جای اینکه از مواضع حق دفاع کنه سعی کرده بود بدون باطل اعلام کردن اونها شخصیت امیرعلی رو مبرا از اون نشون بده که در واقع همون مفهوم اول رو می رسوند. برای مثال جایی که امیرعلی و نفس توی کارگاه برای بار اول با هم دارن بحث خیلی جدی می کنن و هردوتاشون گریشون در اومده امیر علی میگه: من و مادرم که خانواده شهیدیم تا حالا فقط از سهمیه خانواده شهدا یه بار برای دیدن امام استفاده کردیم.
خوب این جمله خیلی عجیبه. یادمون نره اگه یه عده از قانون بد استفاده می کنن نباید دلیل اعتراض ما به قانون بشه. اونهم قانون حق...
خوب بگذریم. فیلم بیشتر عاشقانه بود و چندان نقاط عطف هم درش به کار نرفته بود. بیشتر یه روال عادی بود. یکی از جاهایی که من خیلی با دیالوگ فیلم حال کردم جایی بود که امیرعلی و نفس و استاد (محمود پاک نیت) داشتن با هم صحبت می کردن . استاد خیلی قشنگ شخصیت این دو نقش رو که در واقع نماینده دو جریان نسل جوان جامعه بود روانشناسی کرد: توی "نفس" غرور با غرور تبدیل شده به "جیغ و داد" و توی "امیرعلی" غرور و فروتنی شده "فریاد"!
آخ این عبارت به دل من نشست. آخه عین برداشت من از این دو نوع افرادیه که سالها تجربه دوستی باهاشون رو دارم و البته دربست مخلص همشون هم هستم.
یکی دیگه از صحنه هایی که خیلی غوغایی بود بازی عالی خسرو در مجلس خواستگاری بود که وقتی از امیرعلی پرسید: به چه امیدی اومدی خواستگاری دختر من و او گفت: اهل بیت، خسرو که نقش پدر دختر رو داشت گفت بگید امام حسین (ع) خودش برای خواستگاری بیاد.
روی هم رفته باید در بین بازی ها از بازی بیتا بادران قدردانی کرد که خیلی قوی و حسی بازی کرده بود و البته با کم تجربگی مشهود ولی خوب.
و صدایی خیلی قشنگی هم داشت این خانم بادران.
تیپ شهاب حسینی هم خیلی باحال بود ریش کوتاه و لباس سفید و انگشتر... خلاصه خیلی تیپ نازي بود و ...
یکی از نقاط ضعف فیلم این بود که در تمام فیلم سعی شده بود به نوعی نیم نگاههي به منظومه "لیلی و مجنون" شده باشه و عاشقانه باشه...
تا حدودی من رو یاد فیلم "شیدا"ی کمال تبریزی انداخت که فیلمنامه نویسش خیلی با "حافظ" حال کرده بود.
اما واقعیت این بود که این نوع ازدواج به هیچ عنوان واقعی نبود و بسیار هم ازدواج پر خطری بود ...
بگذریم...
دیدنش به نظرم به یکبار می ارزه ...
هرچند من دوبار دیدمش.
|
+| نوشته شده توسط
مهدی در شنبه نوزدهم بهمن 1387
|