تبليغاتX
در كوچه هاي سرگرداني
تجربه ي سالها به من آموخت که عشق فقط در ارتباط با خداست.آنچه ميان من و توست محبت است
 کربلا نقطه حرکت به سمت آرمان شهر است

کربلا و عاشورا را باید نقطه حرکت به سمت "آرمان شهر" دانست. آرمان شهر یا به تعبیر شیعه "جامعه مهدوی". واقعه عاشورا درست زمانی به وقوع می پیوندد که جامعه در بدترین حالت خود قرار داشته ، و اصولاً وقتی باید منتظر تکرار واقعه عاشورا بود که جامعه ای به چنین حالتی گرفتار شود. شاید بتوان در مقابل آرمان شهر، "شهرِ تاریکی" را قرار داد. شهری که در آن حسین (ع) و 72 یارش و اهل بیتش به عنوان مجرم به قتل ( شهادت ) می رسند. این جامعه به حدی منحرف شده است که شخص رهبرِ آن، نه تنها مرکز اجتماع جمیع مفاسد می باشد بلکه آن قدر جامعه را تخریب شده می یابیم که وی می تواند با یک دروغ بسیار عجیب خود را امیر مومنان بنامد. از سویی مردمِ شهر تاریکی هم به جایی رسیده اند که عده ای چونان گوسفند سر به زیر در حال علف خوردن اند و اصولاً نمی دانند که باید کاری هم به کار جامعه داشته باشند. عده ای دیگر می دانند که باید به حال جامعه فکری کرد، اما نه تئوری برای آن دارند و نه حتی قصد تغییر شرایط. دسته ای دیگر هم که تئوری دارند اصلاً شهامت حرکت به سمت تغییر را ندارند. حال در این شهر تاریکی تمام فسادها و ظلمهای ذلت بار روی نما می شوند. گرگها به جان گوسفندان می افتند و گوسفندان موافق قربانی شدن اند. ( می میرند که نمیرند!) نکته مهم اینجاست که باید در این جامعه چونان حسین (ع) کسی باشد که عاشورا آفرین شود. حرکت حسین (ع) در واقع نقطه آغازِ پایانِ عمرِ شهرِ تاریکیست! پس با این دلیل می توان گفت که کربلا آرمان شهر نیست، بلکه بزرگترین هدفش که خود دلیل راستی آن است جامعه مهدوی یا همان آرمان شهر است. جامعه ای که در آن دیگر حسین (ع) آن قدر از بی دینی گلایه نمی کند که "اگر دین ندارید آزاده باشید". جامعه مهدوی که بر پایه جامعه حسینی شکل خواهد گرفت (انشاا...) در واقع جامعه آزادگان دین دار خواهد بود.

جامعه ی حسینی جامعه ای است که در آن عده ای آزاده ی دین دار خود را فدا کردند تا قاطبه ی اسیر صفتِ بی دین به خود بیایند و بدانند که چه فاصله ای ساخته اند بین اتوپیا و شهر تاریکی! اگر چه وقوع کربلا بهایش با خون آزاد مردان و اسارت آزاد زنان پرداخته شد، اما تاریخ ثابت کرد که این بها به صِرف وقوع عاشورا در کربلا پرداخته نشد، بلکه بهای عاشورایی شدن تمام قرون و کربلایی شدن تمام زمینها شد. که حتی بیشتر! این خون شد مایه ی حیات و حرکت دهنده خواستاران به سمت مدینه فاضله! بروز واقعه کربلا در عاشورای محرم سال 61 هجری در واقع ترسیم استراتژی حرکت بود به سمت آرمان شهر و ثابت کرد آرمان شهر شدنی است. ( آنجا که همه پیروان شهر خود را فدای رهبر کردند و رهبر راستگو و حاکم حکیم بود. ) از این رو بود که باید گفت پیروان حقیقی حسین (ع) در حالت عادی در حال سعی و تلاش دائمی و خستگی ناپذیر برای رسیدن به جامعه مهدوی هستند و در هنگام مواجهه با خطرات و مشکلات به سرعت در یک عقب نشینی استراتژیک تبدیل به اهالی جامعه حسینی می شوند. در واقع راهکار اجرایی امام حسین (ع) قاعده ای شد برای آنجا که شیعه در تنگنا قرار می گیرد، و شد ملجاء و پناه برای لحظه ی خطر. و چه ملجاء و پناهی! که نه تنها سبب حفظ پیروانش می شود که سبب نابودی و بی آبرویی دشمنان نیز خواهد شد. آری شیعه در امتداد راه سرخ حسین (ع) راه سبز مهدی موعود (عج) را می پیماید و خواهان جامعه مهدوی است که اگر مجبورش کننده از جامعه مهدوی به هیچ عنوان کوتاه نمی آید و در عوض با حربه جامعه حسینی به مخالفت با مخالفان آرمان شهر مهدوی می پردازد.

ادامه دارد...

مقاله بعد: چیستایی آرمان شهر

|+| نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387  |
 دل شکسته

مائيم و نواي بي نوايي... بسم الله اگر حريف مايي

 

این آخر هفته ای بد جور دلم گرفته بود. واقعا اعصاب خوردی داشتم. خوب طبق روال به دنبال چاره ای بودم که یاد دوست قدیمی خودم افتادم. سینما!

رفتم ببینم سینما ها چی گذاشتن؟ یکی دل شکسته رو گذاشته بود... یکی دیگه چارچنگولی... یکی دیگه هم مخمصه...

خوب طبیعی بود شاید با حال و روزی که من داشتم ( دلشکسته!!!) باید به سراغ فیلم"دل شکسته" می رفتم. خوب ولی این دلیل اصلی نبود. دلیل اصلی حضور هفت هشت تا بازیگر خوب و از جمله "خسرو شکیبایی" عزیز بود. یادش به خیر. و البته دلم میخواست ببینم "علی روئین تن" چی ساخته. خوب رفتم دیگه. این که اینهمه توضیح نداشت.

متاسفانه در بار اول که فیلم رو دیدم نتونستم تیتراژ آغازین فیلم رو درست ببینم. ولی یکی از کارهای قشنگی که روئین تن کرده بود استفاده از عبارتهای جایگزین فارسی به جای عنوانین معمولی در تیتراژ بود.

گفتم بار اول!!! آخه یه بار صبح ( یاحسین... )

گفتم بار اول... آخه دو بار اون روز رفتم سینما برای دیدنش . بار اول نزدیک ظهر و بار دوم عصر...

خوب شاید فکر کنید خیلی فیلم خوبی بوده... خوب نه آره! و نه نه! شایدحال و روز من اون روز می طلبید...

اما نکته جالب فیلم این بود که تهیه کننده فیلم " موسسه شهید آوینی " بود. خوب این یعنی یه فیلم مفهوم گرا...

فیلم هم خیلی سعی کرده بود این گونه باشه... یکی از ویژگی های اصلی فیلم این بود که اصلا سعی نشده بود رو دست به بیننده بزنه... چرا که از اول ازدواج میان دو نقش اصلی فيلم يعني امیر علی دوران ( سید شهاب حسینی ) و نفس ( بیتا بادران ) قابل پیش بینی بود. فیلمنامه روان و تا حدودی از طنز موقعیت هم استفاده شده بود. امیرعلی یه پسر بسیجی ( به قولی متحجر) بود که در تمام عمرش با تنها زنی که حرف زده بود مادرش بود و نفس دختری متجدد ( به قولی قرطی ) بود که در تمام عمرش با تنها پسری که حرف نزده بود همین امیر علی بود!!! البته هر دو شاگرد اول کلاس درس فلسفه... هر دو با هوش و البته درست نقطه مقابل هم.

در اصل فیلم سعی کرده بود بیشتر به حاشیه ها بپردازه و با رویکردی عجولانه سعی داشت حجم زیادی از افرادی که هستن و بازمانده ده سال دفاع مقدسن رو نشون بده و کمی راجع به حالشون حرف بزنه. خوب سعی شده بود خیلی حرفها رو یکجا بزنه که شاید بهتر بود کمی با دقت و وسواس بیشتر و وقت مناسب تر این کارو می کرد.

دو اشتباه تاثیر گذار توی فیلم بود که خیلی روی اصل موضوع تاثیر می گذاشت. اول اینکه تعداد زیادی متلک و شک و شبهه حواله ی بر و بچه های گل بسیجی می کرد و تقریبا بخش عمده ای رو  هم بی پاسخ رها کرد. ( خوب اگه می خواست به اونها جواب بده احتمالا باید یه سریال می ساخت ) اما در کل مظلومیت و تنهایی بچه های بسیجی رو نتونسته بود اونجوری که باید و واقعا هست و لااقل یکی مثل من خیلی دیده نشون بده...

دوم اشتباه این بود که فیلمنامه در زمین حریف نوشته شده بود. یعنی فیلمنامه نویس به جای اینکه از مواضع حق دفاع کنه سعی کرده بود بدون باطل اعلام کردن اونها شخصیت امیرعلی رو مبرا از اون نشون بده که در واقع همون مفهوم اول رو می رسوند. برای مثال جایی که امیرعلی و نفس توی کارگاه برای بار اول با هم دارن بحث خیلی جدی می کنن و هردوتاشون گریشون در اومده امیر علی میگه: من و مادرم که خانواده شهیدیم تا حالا فقط از سهمیه خانواده شهدا یه بار برای دیدن امام استفاده کردیم.

خوب این جمله خیلی عجیبه. یادمون نره اگه یه عده از قانون بد استفاده می کنن نباید دلیل اعتراض ما به قانون بشه. اونهم قانون حق...

خوب بگذریم. فیلم بیشتر عاشقانه بود و چندان نقاط عطف هم درش به کار نرفته بود. بیشتر یه روال عادی بود. یکی از جاهایی که من خیلی با دیالوگ فیلم حال کردم جایی بود که امیرعلی و نفس و استاد (محمود پاک نیت) داشتن با هم صحبت می کردن . استاد خیلی قشنگ شخصیت این دو نقش رو که در واقع نماینده دو جریان نسل جوان جامعه بود روانشناسی کرد: توی "نفس" غرور با غرور تبدیل شده به "جیغ و داد" و توی "امیرعلی" غرور و فروتنی شده "فریاد"!

آخ این عبارت به دل من نشست. آخه عین برداشت من از این دو نوع افرادیه که سالها تجربه دوستی باهاشون رو دارم و البته دربست مخلص همشون هم هستم.

یکی دیگه از صحنه هایی که خیلی غوغایی بود بازی عالی خسرو در مجلس خواستگاری بود که وقتی از امیرعلی پرسید: به چه امیدی اومدی خواستگاری دختر من و او گفت: اهل بیت، خسرو که نقش پدر دختر رو داشت گفت بگید امام حسین (ع) خودش برای خواستگاری بیاد.

روی هم رفته باید در بین بازی ها از بازی بیتا بادران قدردانی کرد که خیلی قوی و حسی بازی کرده بود و البته با کم تجربگی مشهود ولی خوب.

و صدایی خیلی قشنگی هم داشت این خانم بادران.

تیپ شهاب حسینی هم خیلی باحال بود ریش کوتاه و لباس سفید و انگشتر... خلاصه خیلی تیپ نازي بود و ...

یکی از نقاط ضعف فیلم این بود که در تمام فیلم سعی شده بود به نوعی نیم نگاههي به منظومه "لیلی و مجنون" شده باشه و عاشقانه باشه...

تا حدودی من رو یاد فیلم "شیدا"ی کمال تبریزی انداخت که فیلمنامه نویسش خیلی با "حافظ" حال کرده بود.

اما واقعیت این بود که این نوع ازدواج به هیچ عنوان واقعی نبود و بسیار هم ازدواج پر خطری بود ...

بگذریم...

دیدنش به نظرم به یکبار می ارزه ...

هرچند من دوبار دیدمش.

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه نوزدهم بهمن 1387  |
 ليلا ... دختري در مزرعه
گروه اجتماعي، بنفشه سام گيس؛ ليلا جان چه کسي اين زخم ها را به تنت انداخته؟ / خواهرم / چرا؟نمي دانم / دلت مي خواد برگردي خانه؟ نه هيچ وقت.

ليلا، 18 ساله، روز چهارشنبه - 9 بهمن- صبح از خانه فرار کرد. خانه دو طبقه يي در شهرک قائم زنجان. ليلا از زيرزمين خانه فرار کرد؛ جايي که از ساعت 30/5 صبح تا 9 شب پشت دار قالي زندگي مي کرد. پشت دار قالي زندگي مي کرد و از خواهر ناتني 30 ساله اش کتک مي خورد. خواهر ناتني ليلا را با قلاب قالي بافي کتک مي زد. (قلاب قالي بافي يک چاقوي بلند دسته چوبي است که سر قلاب مانندي دارد و بدنه چاقو مثل تيغ تيز است تا بتواند نخ هاي قالي را به راحتي ببرد.) خواهر ناتني با دفتين قالي بافي توي سر ليلا مي زد. (دفتين قالي بافي يک شانه دندانه فلزي است تا بتواند پودهاي قالي را مرتب و هموار کند.)

-ليلا جان بلوزت را بالا بزن.

آستين هاي بلوز کوتاه بود. از بالاي بازوهاي لاغرش که از مچ دست من هم نازک تر بود، سفيدي زخم هاي کهنه معلوم بود. آستين را که بالاتر زد از فاصله شانه تا بازو، زخم کهنه بود و زخم نو. بدون هيچ جايي براي نفس کشيدن. بلوز را بالا زد. از پشت گلو از محل رستنگاه مو تا انتهاي کمر، آن وسعت صاف و عريض و نحيف مثل نقش هاي قالي پر از جاي زخم بود. زخم هاي کهنه که گوشت آورده بود و زخم هايي که هنوز بهبود نيافته بود و خون در مجراي زخم ها دلمه بسته بود.

-ليلا جان چرا فرار کردي؟

از کتک ها فرار کردم.

ليلا ساعت 9 صبح از خانه بيرون آمد. بعد از 18 سال از خانه بيرون آمد. وقتي بقيه خواهرها و برادرها و عروس خانه و مادر و پدر در طبقه دوم مشغول خوردن صبحانه بودند.

-پس صبحانه هم نخوردي؟

نه نخوردم.از 30/5 صبح قالي بافته بود و در تمام ثانيه هايي که تا 9 صبح گذشت، به فکر فرار بود. رفتن از آن خانه، رفتن از آن زيرزمين براي هميشه. «براي هميشه». 9 صبح بي صدا از زيرزمين خانه فرار کرد با همان ژنده هايي که بر تن داشت و با تنها اسکناس ته جيبش که دايي اش داده بود چند کلوچه خريد. وسط خيابان دختري را ديد هم قد خودش. هم قد نه، همسن. دختر شايد 9 ، 10 ساله بود. ليلا 18 ساله بود. به دختر التماس کرد او را به خانه شان ببرد. گفت از خانه فرار کرده. گفت او را کتک مي زدند. دختر مي رفت نان سنگک بخرد. دختر به پليس تلفن کرد. کلانتري 15 شهرک قائم دو مامور فرستاد. يکي از مامورها ليلا را که ديد گفت اين دستفروش است. کلوچه مي فروشد. آن يکي گفت برويم کلانتري. ليلا و مامورها رفتند کلانتري. «فکر کردند ليلا عقب مانده ذهني است. او را به توانبخشي بهزيستي تحويل دادند. توانبخشي او را به ما تحويل داد. به اورژانس اجتماعي.» فرزانه عطايي، کارشناس مسوول آسيب هاي اجتماعي اداره کل بهزيستي استان زنجان و همکارانش اولين کساني بودند که ليلا را ديدند. ليلا را و زخم هاي تنش را. «حرف نمي زد. وقتي وارد اتاق شديم او را نديديم. گوشه اتاق مچاله شده بود و ترس تمام صورتش را پر کرده بود. نگران بود که مبادا او را دوباره به آن خانه برگردانيم.»ليلا بعد از يک روز، پنجشنبه صبح آنقدر به حواس آمده بود که بتواند همراه با مددکاران بهزيستي به سمت خانه برود. وقتي به شهرک قائم رسيدند ليلا نمي دانست خانه کجاست.«آنقدر کم از خانه خارج شده بود که حتي نشاني خانه را نمي دانست. برگشتيم بهزيستي. ظهر، خواهر و مادر ناتني اش که سراغ نيروي انتظامي رفته بودند آمدند پيش ما. با هم رفتيم خانه. زيرزمين خانه که ليلا و دو خواهر ناتني اش آنجا قالي مي بافتند.»ليلا و دو خواهر ناتني 27 و 30 ساله در آن زيرزمين زندگي مي کردند. همان جا مي خوابيدند. ساعت 9 صبح، و يک بعدازظهر و 9 شب اجازه داشتند کار را قطع کنند و غذا بخورند. ليلا در تمام اين سال ها نان و پنير خورده بود. دفعات معدودي هم برنج با قورمه. 14 سال اين طور زندگي کرده بود. 14 سال در سوء تغذيه زندگي کرده بود و حالا به قامت يک دختربچه 9 ساله بود. 14 سال از 30/5 صبح تا 9 شب قالي بافته بود. نفس کشيده بود و قالي بافته بود.

- ليلا جان چند تا عروسک داري؟

عروسک ندارم.

- پس چه وقت بازي مي کردي؟

هيچ وقت. من هيچ وقت بازي نکردم.

ليلا هيچ وقت مدرسه نرفت. سواد هم نداشت. دوست نداشت به خانه برگردد. هيچ کدام از اعضاي آن خانه را دوست نداشت. نه مادر، نه پدر، نه برادرها، نه خواهرها که همه ناتني بودند. فقط نرگس را دوست داشت. نرگس عروس خانه بود. دخترک 15 ساله يي که چند ماه قبل عروس شده بود و گاهي پنهاني با ليلا حرف مي زد. در همان زيرزمين و پاي دار قالي. زخم هاي تن ليلا را ديده بود و گفته بود «خدا عوض شان را مي دهد.» خرج عروسي نرگس از پول قاليبافي تهيه شده بود.آن خانه دو طبقه را هم با پول قاليبافي خريده بودند. آن اتومبيل پرايد صفر که توي حياط خانه پارک شده بود، هم. طبقه اول خانه اجاره رفته بود. و ليلا و دو خواهر 30 و 27 ساله اش از 30/5 صبح تا 9 شب، هر روز و هر روز قالي مي بافتند. «وقتي به خانه رفتيم و پدر ليلا را ديديم، از پدر که البته در سن ازکارافتادگي بود و بيماري قند داشت پرسيديم دخترهايت چه کار مي کنند؟ گفت دخترهاي من هيچ کاري نمي کنند. دختر که نبايد کار کند. سواد ندارند چون استعداد درس خواندن نداشتند و فقط براي خودشان مي گردند و تفريح مي کنند.
وقتي از پدر پرسيديم که پس خرج زندگي شما چطور تامين مي شود، گفت خدا روزي مان را مي رساند.»

کف دست هاي ليلا پر از جاي زخم بود. زخم هايي روي پينه ها و پوست ضخيم دست.انگشت ها تغيير شکل داده بود و بي ريخت وکج از رشد مانده بود .پشت دستش هم جاي زخم بود. جاي داغ شدگي.

- کي پشت دستتو داغ کرده ليلا جان؟

خواهرم.

- با چي داغ کرده؟

با سوهان قاليبافي.

موهاي وسط سر ليلا کنده شده بود. تکه تکه، جاي کنده شدن موها معلوم بود و زير موها زخم هاي دلمه بسته.

- ليلا جان سرت چه شده؟

زخم شده.

- کي زخم کرده؟

خواهرم با دف قاليبافي زده.

فرزانه عطايي تعريف مي کند که خواهر ناتني ليلا، مادر ناتني و پدر ليلا با کتک خوردن و آزار ديدن ليلا و با زخم هاي تنش خيلي عادي برخورد کرده اند. انگار هيچ اتفاقي نيفتاده. انگار همه چيز طبيعي است. «به نظرشان مي آمد که او را تنبيه کرده اند تا از زير کار فرار نکند يا از خانه نرود. اما به نظر مي رسد که خواهرها تلافي زجر و استثماري که برشان روا داشته شده بود را سر ليلا خالي مي کردند. خواهرها هم مثل ليلا از چهار سالگي قالي بافته بودند. نه گردش مي رفتند و نه مسافرت و نه دوستي داشتند و نه کسي را مي شناختند. خواهر 30 ساله مي گفت خواستگار داشته ولي چون نان آور خانه بوده هيچ وقت ازدواج نکرده و مي گفت که آن يکي خواهر را هم کسي نديده که خواستگاري داشته باشد. به نظر، اين سه خواهر به عنوان وسيله کار مورد توجه بوده اند و نه به عنوان يک انسان.»

---

دکتر فردين بلوچي رئيس اداره کل بهزيستي استان زنجان در پاسخ به «اعتماد» درباره اينکه وضعيت آتي ليلا چگونه خواهد شد، مي گويد؛ «روز شنبه صبح، بهزيستي استان زنجان به عنوان مطلع از جرم واقع شده به دادستاني کل استان زنجان گزارشي فرستاد و وضعيت اين دختر را به طور کامل شرح داد. در حال حاضر به حکم نيروي انتظامي، ليلا به بهزيستي استان تحويل شده و تا زماني که قوه قضائيه و نيروي انتظامي به ما دستور ندهد، ما اين دختر را به خانواده تحويل نخواهيم داد. در صورت اثبات فقدان صلاحيت خانواده هم، حضانت او توسط قوه قضائيه به ما واگذار خواهد شد که در آن زمان، ليلا بر چشم هاي ما قدم مي گذارد.»

دکتر بلوچي در پاسخ به اينکه چرا بار قبلي که ليلا از خانه فرار کرده و به کلانتري پناه برده، نيروي انتظامي او را به خانواده تحويل داده، اظهار بي اطلاعي کرده و مي گويد که شايد اطلاعات نيروي انتظامي از وضعيت اين دختر کامل نبوده اما تاکيد مي کند که در حال حاضر، حتي با شکايت پدر هم، ليلا به خانواده تحويل داده نمي شود. بلوچي مي گويد هيچ گاه موردي مثل ليلا و زخم هايي مثل زخم هاي تن ليلا را در زنجان نديده است. «وقتي به مرکز ما تحويل شد، حتي نمي دانست اسمش چيست. نمي دانست پدر و مادرش چه کساني هستند. نمي دانم. من تا به حال چنين موردي را نديده بودم.» سه روز گذشته است. سه روز از زماني که من ليلا را ديدم. ليلا و زخم هاي تنش را. سه روز از زماني که آن لبخندهاي بي رنگ و خجالت زده روي صورت زخمي اش سايه مي انداخت. از زماني که وقتي بلوزش را بالا زد و پشت به ما داشت تا از ديدن آن زخم هاي دلمه بسته شوکه شويم، پشت دست هاي کوچکش را به چشم مي کشيد و اشک هايش را پاک مي کرد. ليلا انسان بود. يک انسان مثل من، تو، و تمام آدم هايي که حق زندگي دارند اما با آينده يي نابود شده. با آينده يي پر از تنهايي و پر از خاطرات تلخ و پر از نفرت. نفرت از آن خواهر ناتني، نفرت از آن مادر ناتني، نفرت از آن پدر و آن برادر و نفرت از تمام گل هاي قالي.

منبع روزنامه اعتماد

|+| نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387  |
 نقد و بررسی آلبوم گریه بی بهانه

به بهانه "گریه بی بهانه"

حضور استاد سید حسام الدین سراج بعد از 4 سال بی خبری، آن قدر خبر خوشی بود که همه ما یادمان رفت که باید اثر ارزشمند "گریه بی بهانه" مورد نقد و بررسی قرار گیرد.

بر این اساس مطالبی که به نظر این حقیر فقیر می آید معروض میدارم:

1-    یکی از ایرادهایی که می توان به ارائه اثر داشت عکس روی جلد است. در عکس خواننده با پیراهن مشکی ظاهر شده که نشان از عزایی! دارد. اما در هیچ کجای جلد و خود اثر اشاره به علت آن نشده و واقعا عجیب است که چرا جمله ی " به مناسبت درگذشت شاعر گرانقدر قیصر امین پور"به چشم نمی خورد.

2-    اثر با آهنگ معروف و بسیار زیبای "ملکا" آغاز شده. درباره این اثر باید به نکاتی اشاره کرد. اول آنکه آقای سراج با تیزبینی بسیار قشنگی بیت "لب و دندان سنایی همه توحید تو گوید- مگر از آتش دوزخ بودش روی رهایی" را که بیت آخر شعر ثنایی است حذف کرده تا تنها نام خدا در شعر برده شود و از هرگونه سوداگرایی فارغ باشد و به تعبیری می توان گفت شعرِ ناقصِ ثنایی را کامل کرده است. اما نکته ای که جای گلایه از آقای سراج را باقی می گذارد تلفظ بسیار بد کلمه "چون" در عبارت "بری از چون و چرایی" است که به صورت "چور" به گوش می رسد. اما شروع با این تصنیف کار با اهمیت و خوبی بود.

3-    قطعه دوم که "بلای عشق است" کاری قوی است و هرچند نمی تواند جزء آثار ماندگار استاد سراج قرار گیرد اما کار قشنگیست که با تکرار و اضافه کردن کلماتی احساسی به ادامه شعر فوق العاده زیبا اجرا شده. دلم نمی آید از این بیت این ترانه صرف نظر کنم" نمی دانم کجا سر زد گناه از من – که می دزدد نگار من نگاه از من"

4-    پیش بیا پیش بیا پیشتر / تا که بگویم غم دل بیشتر" در قطعه بعدی که ساز و آواز ماهور است به اولین اجرا از شعرهای شاعر انقلاب برمی خوریم که همیشه این دو بیتش در گوشم طنین انداز است: "نه از مهر و نه از کين مي نويسم / نه از کفر و نه از دين مي نويسم / دلم خون است، مي داني برادر / دلم خون است، از اين مي نویسم" . اگر چه سراج در آثارش بسیار کم از شعرهای قیصر استفاده کرده اما آنجا هم که این کار را کرده بسیار زیبا و قوی اجرا شده و در خور تحسین است. البته به جز یک جا که در ادامه به آن اشاره خواهم کرد.

5-    زین دو هزاران من و ما/ ای عجبا من چه منم... اول بیاد شهرام ناظری افتادم که این شعر را زیبا اجرا کرده اما سراج شعر مولوی را انصافاً در دستگاهی که باید، اجرا کرده و مفهوم شعر خیلی خوب انتقال داده شده و شاید تنها ایراد آن تعداد زیاد سازها است. اما نکته بسیار مهمی که باید به آن توجه خاص نمود اینکه آقای سراج برای اولین بار از تکنیکی استفاده کرده که چند سال پیش در مصاحبه ای به آن اشاره کرده بود و آن تغییر سریع لحن خواننده است که در بیت " گر طربی در طربم / ور حزنی در حزنم" به خوبی توانسته آن را به نمایش بگذارد. روی هم رفته اگر بخواهیم به زبان معمولی این کار را وصف کنیم باید آن را آهنگی شاد توصیف کنیم و یا به عبارتی بهتر آهنگی که شور خاصی در آن موج می زند و در عین شادی غم خیلی زیبایی در دل ایجاد می کند.

6-    سر زد ز دل دوباره غم کودکانه ای/ آهسته می تراود از این غم ترانه ای ... در کتاب "دستور زبان عشق" چند دو بیتی خیلی زیبا از قیصر با عنوان ترانه های بارانی وجود دارد که این دو بیتی ها در این بخش با همراهی سنتور و با صدای فوق العاده زیبا و بارانی خواننده به اجرا در آمده. اما نکته ای که باید در این بخش به عنوان گلایه جدی از استادی چون حسام الدین سراج مطرح نمود عدم دقت ایشان در برخی از کلمات شعرهاست که با توجه به اینکه ایشان یکی از مسلط ترین خوانندگان کشور به عرصه ادبیات هستند جای گلایه را بیشتر باز می کند. یکی از دو بیتی هایی که در این ساز و آواز دشتی اجرا شده در کتاب دستور زبان عشق ( چاپ سیزدهم) به این صورت است: " باران! باران! دوباره باران! باران! / باران! باران! ستاره باران! باران! / ای کاش تمام شعرها حرف تو بود / باران! باران! بهار! باران! باران!" اما متاسفانه مصرع سوم در اشتباهی فاحش به صورت:"ای کاش تمام حرفها شعر تو بود" قرائت شده که بسی جای شگفتی است. البته از این دست اشتباهات آقای سراج در برخی دیگر از آثار نیز داشتند که برای من جای سئوال است. در آلبومهای "طریقت عشق" و "عشق و مستی" کلمه "ناوَک" ،"ناوُک" تلفظ شده، در آلبوم وداع در قسمتی از شعر آقای اصغر فردی کلمه را به صورت " مُشکین " و آقای سراج همان کلمه را به صورت " مِشکین " قرائت می کنند. امیدوارم آقای سراج دقت بیشتر در این امر لحاظ کنند چرا که: "اشتباهات کوچک برای بزرگان بزرگتر از اشتباهات بزرگ برای انسان های کوچک است! "

7-    آهنگ "باغ آشنایی" با شروع بسیار زیبای فلوت و ریتم بسیار حزن انگیز یادآور ترانه های قدیمی است و چه دلنشین اجرا شده.

8-    آخرین ساز و آواز در دستگاه ماهور باز هم با اشعاری از" قیصر شعر ایران" همراه است و همراهی سنتور. روی هم رفته ساز و آوازها بسیار زیبا اجرا شده و بسیار دلنشین است.

9-    آخرین بخش آلبوم، ترانه " گریه بی بهانه" است . آهنگی دلنشین، رنگارنگ و پر نشاط اما نه شاد. در این آهنگ سراج یک بار دیگر در بیت :" آن بانگ بلند صبحگاهی / وین زمزمه شبانه از توست" دوباره از تکنیک تغییر سریع لحن استفاده کرده که فقط می توان گفت: خیلی قشنگ شده!

روی هم رفته درباره این آلبوم می توان به نکات دیگری هم اشاره نمود که از آن جمله زمان انتشار آلبوم، که مناسب نبود چرا که مشتاقان صدای این هنرمند گرامی پس از چهار سال انتظار، با " گریه بی بهانه" مواجه شدند. اثری که به نظر می رسد با کمی عجله تهیه شده و بیشتر به جمع آوری آثار پراکنده استاد پرداخته. در واقع ای کاش این کار پس از آلبوم "قصه گیسو" و آلبومی که به عنوان سومین اثر در سال 87 صحبت از انتشارش است پخش می شد تا مخاطب آثار ایشان یک بار دیگر خاطره "بوی بهشت" را در ذهنش تداعی کند، یا دقیقا مصادف با سالروز درگذشت قیصر به بازار می آمد. از سوی دیگر این کار از اول با نام " قیصر امین پور " مطرح شد و بهتر بود تمام قطعات یا بخش عمده ای از آن با اشعار او و به واقع برای قیصر اجرا شده بود و کار انتشار آثار پراکنده به آلبومی دیگر سپرده می شد.

به هر حال امید که این نوشته از پیش داوری و سلیقه نویسنده به دور مانده باشد ...

 

با کمال احترام به استاد سید حسام الدین سراج

و تمام دوستداران این هنرمند اخلاق محور

مهدی تابنده

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387  |
 
 
بالا

JavaScript Codes