تبليغاتX
در كوچه هاي سرگرداني
تجربه ي سالها به من آموخت که عشق فقط در ارتباط با خداست.آنچه ميان من و توست محبت است
 علی (ع) و جرج جرداق مسیحی
امروز یادداشتی توی سایت تابناک توجهم رو جلب کرد. یادداشتی با (علی (ع) و جرج جرداق مسیحی) برای من که شاید ده سال پیش کتابهای جرج جرداق رو خونده بودم جالب بود که ببینم این مطلب چی می خواد بگه... یادداشت خوبی بود ... به خاطر همین گذاشتمش توی وبلاگ...
البته پیشنهاد می کنم مجموعه کتاب ( امام علی (ع) صدای عدالت انسانی) را حتما بخونید... عالیه این کتاب....
******************************************
 
 
درسال 1381 در راس هیئتی از نویسندگان متعهد کشورمان آقایان اکبر خلیلی، محسن مومنی، محمدرضابایرامی و محمدرضا امیرخانی نویسندگانی که با معرفی جمعیت دفاع از ملت فلسطین به سازمان فرهنگ وارتباطات اسلامی و نظر بسیار مساعد ریاست وقت آن حجت الاسلام والمسلمین محمود محمدی عراقی ـ که الحق والانصاف دراین زمینه ها از خود بسیار علاقمندی نشان می داد و مشوق اهل قلم و ادب بود ـ قرار بود پس از این سفر حماسه های مقاومت مردم فلسطین را از محاق غربت به درآورند به بیروت رفتیم و با دکتر جرج جرداق مسیحی که چند دهه است کتاب 5 جلدی «علی صدای عدالت انسانی» او در جهان اسلام و بویژه جهان تشیع خودنمایی خاصی کرده دیداری بسیار شنیدنی داشتیم رایزنی فرهنگی ما دربیروت این دیداررادر ساعت 12 روز دوشنبه 14 بهمن ماه گذاشته بود.

با آقای هادی شریف، راهنمایی که از طرف رایزنی فرهنگی ما در بیروت در این مدت با ما همراه بود به خیابان امین مشرق واقع در محله حمرا در منطقه مسیحی نشین بیروت رفتیم و جلو یک مجتمع مسکونی توقف کردیم. زنگ آپارتمانی را که بر روی آن نام جرج جرداق نوشته شده است را به صدا در آوردیم. خود جرج جرداق ساده و بی تکلف به استقبال ما آمد و ما را به درون خانه ساده خویش که پلاک 71 بردر آن نصب شده، فراخواند.


 
از لابلای کتابهایی که بیشتر به راهروهای تنگ در یک اتاق پذیرایی می ماند! عبور کرده و بر روی مبل های کهنه آبی رنگی که گرد و خاک زیادی آنها را فرا گرفته بود نشستیم. صندلی برای همه نبود!. جرج جرداق که متوجه تعجب ما از وضع درهم و برهم اتاق پذیرایی اش که اتاق کار و کتابخانه او هم هست شد، با خنده گفت همین وضع زن ودختر او را ناچار کرد این محل را ترک کنند چون این وضعیت را برای زندگی خود مناسب نمی دیدند! به قول دوست ارجمندم آقای اکبر خلیلی قیافه این محقق هفتاد و چند ساله با موهای ژولیده و نامرتب خویش بیشتر به یک موسیقیدان می ماند تا یک نویسنده.

با این جمله جرج جرداق، در می یابیم که تا آخر این ملاقات از پذیرایی حتی در حد آب وچای خبری نیست! بعنوان مسئول هیئت بلافاصله سر صحبت را با او باز کردم واز اوپرسیدم: آقای دکتر، چگونه شد شما به فکر تألیف این کتاب ارزشمند افتادید با این که مسیحی هستید؟

بدون تأمل آماده پاسخ می شود پیداست از سؤال خوشش آمده است می گوید: در دوران نوجوانی که در روستای مرج عیون (از شهرکهای مسیحی نشین لبنان و در نزدیکی مرز اسیرائیل) به مدرسه می رفتم، علاقه چندانی برای درس نداشتم، برای همین از مدرسه فرار می کردم و به دامان طبیعت پناه می بردم و کنار چشمه ها و صخره هایی که در اطراف روستا بود ـ و اصولا نام مرج عیون یعنی سبزه و چشمه ها نیز به همین دلیل است ـ ساعت ها به مطالعه کتابها و یا قرائت اشعار دیوان متنبّی (شاعر معروف عرب که بعضی او را حافظ عرب ها می دانند) مشغول می شدم، درحالی که پدر، مادر و مدیر مدرسه مرا بخاطر فرار از مدرسه مرتب دعوا می کردند، برادرم فؤاد که او هم مثل همه ما مسیحی است از من دفاع می کرد و به آنها می گفت کتابی که او می خواند برای او بسیار بهتر و سودمندتر از کتابهای درسی است.

بعد به من گفت جرج ، چرا بجای این کتابها نهج البلاغه علی را نمی خوانی؟ و پس از آن خودش آن را برای من تهیه کرد و از آن پس من اوقاتم را با نهج البلاغه می گذراندم. در مطالعه مستمر این کتاب دریافتم فؤاد کمک بسیار بزرگی با معرفی این کتاب به من کرده است.

از جرج جرداق خواستم قدری درباره برادرش که مشوق اصلی وی در روی آوردن به نهج البلاغه بوده است برایمان بگوید .گفت : برادرم فؤاد شاعر است، شاعر خوبی هم هست. در این لحظه جرج جرداق از جای خود بلند شد و یک جلد از کتاب امام علی خود را که در آن اشعار زیبایی از برادرش درمدح امیرالمؤمین علی (ع)آمده بود به من نشان داد.

وقتی به اشعار نگریستم با خود گفتم براستی ملاک شیعه بودن این مسیحی جز این اشعار چه می تواند باشد؟! و با خود اندیشیدم هرچند مرزهای عقیدتی را شناسنامه و جغرافیای آنهاتعیین می کند اما باید دایره بسته این مرزبندی را شکست و آن را به مرزهای محبت و عشق گسترش داد! و راست گفت آن عالم فرزانه شهر ملا دزفول یعنی مرحوم آیت الله محمدعلی معزی که دامنه مرجعیتش دردهه چهل ببعدتاشهرهای جنوبی عراق هم رسیده بود: که عالم ودانشمند سنی وجود ندارد آنهایاشیعه هستند ویابخاطرپوشاندن فضائل علی کافرشده اند چه محال است اهل مطالعه و تدقیق و تحقیق در متون باشد و فضائل علی علیه السلام بر دیگران بر او ثابت نشده باشد!
 
 

دکتر می گفت: وقتی میهمان برای ما می آمد برادرم فؤاد اشعار خود را که درباره علی سروده بود برای آنها می خواند و من از شنیدن آنها لذت می بردم و به فکر فرو می رفتم. همین علاقه باعث شد بعد هاکه از مرج عیون برای ادامه تحصیل به دانشگاه بیروت آمدم و سپس به تدریس در دو رشته ادبیات عرب و فلسفه عرب پرداختم باز به علی رسیدم و لذا تصمیم گرفتم درباره زندگی و اندیشه و افکار علی (ع) تحقیقاتی را شروع کنم. ابتدا کتابهای محمود عقاد و طه حسین و هرچه را که موجود بود، در این زمینه خواندم، ولی سیراب نشدم چون می دیدم همه درباره حقانیت ولایت علی نوشته شده اند ولی از شخصیت او غافل شده اند، با خود گفتم به نهج البلاغه رجوع می کنم که کلام خود علی است.

وقتی به نهج البلاغه مراجعه کردم ددم حق با من بوده است و طه حسین و دیگران نتوانسته اند حق مطلب را در مورد ارائه شناخت درستی از علی ادا کنند و تنها به زمامداری او پرداخته اند.

کلام او که به اینجا رسید گل از گلش شکفت و تبسم کنان گفت حالا زیباست به شما بگویم چگونه شد این کتاب به چاپ رسید. او افزود: وقتی چند فصل کتاب اول را نوشته بودم سردبیر مجله الرساله در بیروت شاید ده بار پیش من آمد و از من تقاضا کرد این مطالب را برای چاپ به او بدهم. ابتدا قبول نمی کردم اما بالاخره تسلیم شدم و 2 فصل از کتاب را برای چاپ به او دادم.وقتی مطالب من چاپ شد اسقف کلیسای کارملیه که این مطالب را خوانده و شیفته آنها شده بود با مجله تماس گرفت و گفت من حاضر هستم با خرج خودم این مطالب را به صورت یک کتاب چاپ کنم!

وقتی سردبیر مجله این خبر را به من داد خیلی خوشحال شدم چون دغدغه آن را داشتم که به دلیل ضعف مالی نتوانم کتاب را چاپ کنم. لذا خدا را شکر کردم که این فرصت را پیش روی من قرار داد تا از دست ناشرانی که بیشتر به دزدها شبیه بودند تا ناشر، خلاص شوم! در نهایت این اسقف کتاب مرا چاپ کرد. بعد فهمیدم وی این مطلب را با بقیه راهب های آن کلیسا مطرح کرده و آنها حاضر شده اند با پرداخت کمکهای مختصری که کلیسا به آنان در طول ماه می کند وی را در چاپ این کتاب یاری کنند!.

جرج جرداق افزود: کتاب که چاپ شد پای آدمهای بد هم به میان آمد تا از این رهگذر، منافع خودشان را از چاپ این کتاب ببرند. من به آنها گفتم این کتاب با هزینه مدرسه راهب ها چاپ شده و اگر شما حرفی دارید باید با آنها بزنیدنه اینکه بخواهید با صحبت با من حقوق آنها را نادیده بگیرید. آنها وقتی به آن اسقف مراجعه کرده بودند که کتاب را برای چاپ از او تحویل بگیرند، وی به آنها گفته بود: خجالت بکشید من این کتاب را با پول مختصر راهب هایی که در این کلیسا عبادت می کنند چاپ کرده ام. بروید پولی را که می خواهید به من بدهید به فقرا بدهید. آن کشیش می گفت من به این دلیل کتاب را چاپ کرده ام چون به علی علاقه دارم و او را دوست می دارم.

از جرج جرداق پرسیدم با این شیفتگی که در کتاب شما و علی (ع) موج می زند هیچ به فکرتان رسیده است به نجف بروید و از نزدیک قبر ایشان را ببینید؟ گفت: البته،من دوبار به عراق رفته ام و یکبار در حسینیه ای در کربلا سخنرانی کرده ام اما به نجف نرفته ام. وقتی با تعجب از او پرسیدم چرا به نجف نرفتید؟ گفت ملاحظات سیاسی داشت. نمی خواستم به نجف بروم چون این احتمال را می دادم که ترتیب ملاقات مرا با صدام بدهند و من به همین دلیل قید رفتن به نجف را زدم. در این لحظه دکتر مکث کوتاهی کرد و گفت: این صدام آدم کثیفی است، خیلی کثیف است. او ننگ عرب است ، قومیت عرب را نمی فهمد و من نمی خواستم با او دیداری داشته باشم.

جرج جرداق افزود من در این کتاب نشان دادم که اتفاقا علی به قومیت معتقد است ولی دامنه قومیت را به همه بشریت نه یک قوم خاص گسترش داده است. وقتی جرج جرداق احساس کرد ما از علاقه او و برادرش فؤاد به شخصیت علی شگفت زده شده ایم ما را به وادی عجیب تری کشانید و گفت نام روستایی که من در آن متولد شده ام مرج عیون است تقریبا بیشتر اهالی منطقه مسیحی هستند، پدر من هم یک فرد سنگ تراش مسیحی است. او هم به علی خیلی علاقه دارد برای همین هم عبارت لا فتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار را بر روی سنگ حکاکی کرده و بر سر در خانه ما نصب نموده است!

وقتی از عظمت کار تألیف او درباره امام علی(ع) صحبت شد جرج جرداق گفت: من در شگفتم که چرا شما شیعیان این کتاب را به فرانسه ترجمه نمی کنید و ادامه داد من یک جلد این کتاب را علی و انقلاب کبیر فرانسه نام گذاری کرده ام و در این کتاب اثبات نموده ام مطالبی که علی (ع) درباره حقوق انسانها مطرح کرده است به مراتب بالاتر و والاتر از مسائلی است که در غرب و از جمله در فرانسه در این باره مطرح هستند.

 
 

هنگامی که از جرج جرداق پرسیدم :آیا شما اکنون چه کتابی را دست تحقیق و یا تألیف دارید؟ او از راهنمای ما پرسید اگر مانعی ندارد سیگار خود را روشن کند. از ادب و تواضع او که در خانه اش از ما اجازه می گرفت تا سیگاری بکشد متعجب شدیم. پیداست کسی که کتابی مملو از توجه علی به حقوق انسانها می نویسد مقید به نوشته های خویش است.

سیگارش را روشن کرد و گفت بله ،کتاب حکایات. با تعجب پرسیدم: حکایات؟ گفت: بله ، ماجراهایی را که خودم از نزدیک شاهد آنها بوده ام و جنبه لطیفه و مزاح دارند در این کتاب آورده ام. تا این را شنیدم به فکر فرورفتم که این کتاب او لابد چیزی شبیه کتابهای کشکول بعضی از نویسندگان خودمان است اما چرا جرج جرداق در این سن بالای هفتاد سال به این نتیجه رسیده که کتاب لطیفه بنویسدنمی دانم!.

وقتی از او پرسیدم کدام یک از آثار خود را بیشتر از همه دوست دارد گفت: همین کتاب حکایات را. به او گفتم آیا شما می دانید اندیشمند بزرگ کشور ما مرحوم استاد دکتر علی شریعتی در یکی از کتابهای خود از کتاب شما و خود شما خیلی تمجید کرده و نوشته: علی ای را که شما بعنوان یک محقق مسیحی و غیر معتقد به مذهب علی به جهانیان معرفی کرده اید بسیار فراتر از نوشته های برخی نویسندگان شیعه است، گفت: بله شنیده ام.

از من پرسید در کدام کتاب دکتر شریعتی این مطلب آمده است؟ نه من و نه هیچیک از حاضران پاسخی به این پرسش او نداشتیم. به ایشان قول دادم نام این کتاب و متنی را که از او در آن ذکری شده است با کمک گرفتن از همسر محترمه دکتر شریعتی ـ دکتر پوران شریعت رضوی ـ برای او ارسال کنم. وقتی یکی از دوستان از دکتر پرسید آیا تاکنون به ایران آمده است ، پاسخ داد، بله. من دوبار در سالهای 1998 و 2000 میلادی برای شرکت در کنگره سعدی به ایران آمدم و خیلی ایران را دوست دارم.

معلوم بود جرج جرداق مایل است درباره عظمت فرهنگ ایران و ایرانی با ما سخن بگوید. او با اعجاب از خدمات ایرانی ها به عرصه علم و ادب عرب ذکر می کرد و بویژه از سیبویه و ابونواس ، شاعربزرگ اهوازی یاد می کرد و می گفت اینها ادبیات ما اعراب را به ما آموختند و سپس در حالی که می خندید گفت حق آن است که بگویم سیدنا ابونواس! ( آقای ما ابونواس).

از دیگر صحبت هایی که جرج جرداق با ما کرد این بود که پرسید: چرا کسانی که در ایران کتابهای او را چاپ کرده اند به او حق التألیف چاپ این کتابها را نمی دهند؟!. دکتر با تأسف و تعجب می گفت این کار دور از اسلام است و ادامه داد چرا کسانی که داعیه اسلام و مسلمانی دارند حق و حقوق دیگران را اینگونه نادیده می گیرند؟ او سپس در حالی که لبخند تلخی می زد گفت اقلا چند نسخه برای نمونه برای من بفرستید! وقتی آقای امیرخانی با خنده به دکتر گفت جنگ ناشر و نویسنده دامنه جهانی دارد، از جرج جرداق پاسخ شنید نه ، در غرب اینگونه نیست. این امر فقط مختص ما شرقی هاست.

جرج جرداق مسلمان نیست اما می داند اسلام به مسلمان ها اینگونه اختیار نمی دهد که به با حقوق دیگران هرچه دلشان می خواهد بازی بکنند لذا در اثبات مدعای خود رندانه مثالی زد و گفت مدتی پیش که برای شرکت در یک کنفرانس به پاریس دعوت شده بودم مجله فنون الجمیل (هنرهای زیبا) شعر هایی از یکی از کتابهای مرا چاپ کرد، وقتی از پاریس به بیروت برگشتم دیدم قبل از عزیمت من از پاریس به بیروت آن مجله چکی را به عنوان حق التألیف چاپ شعرهای من که در مجله آورده بودند برای من فرستاده است!.

جرج جرداق می گفت دهها هزار نسخه از کتاب های من در جهان عرب وغیرعرب از جمله در ایران وعراق و بحرین و .... چاپ شده و برای فروش به کشورهای دیگر هم ارسال شده اما حتی یک نمونه از این کتابها برای من فرستاده نشده است تا جایی که من ناچار شده ام یک نسخه از یکی از کتابهایم را که اخیرا توسط ناشری در بحرین چاپ شده به مبلغ چهل دلار خریداری کنم! وقتی به او گفتم من این قضیه را در ایران از ناشرین مربوطه پیگیری می کنم و اضافه کردم هرچند نمی توان موضوع کپی رایت را در جهان سوم مسئله ای حل شده دانست و گفتم حداقل مساله این است که شما بدانید که چه ناشرانی در ایران کتاب شما را چاپ کرده و می کنند.

دست راستش را بعنوان تشکر و مخالفت بلند کرد و گفت: شما لطف می کنید ولی من می دانم این کار هیچ نتیجه و فایده ای برای من دربر ندارد! وقتی جرج جرداق گفت: اسلام اینگونه کارهای بد را تجویز نمی کند، ناگهان لحن او که در آن نگرانی دیده می شد آرامش خاصی به خود گرفت. او بحث را عوض کرد و بی مقدمه گفت: رئیس جمهورتان آقای خاتمی خوب آدمی است، البته اگر بگذارند کار بکند! اما چه می شود کرد که بعضی کارهای زشت خود را مثل بن لادن به حساب اسلام می گذارند.

جرج جرداق با بیش از هفتاد سال هنوز ذهن فعال و جوانی دارد. او به کشورهای مختلف سفر می کند و مثل یک محقق جوان کتابهای مورد علاقه خود را خریداری و می خواند.

در لابلای صحبت هایی که داشت با او به آخر می رسید از جا بلند شد و کتابی را به ما نشان داد و پرسید : آیا شما می دانید لامارتین نویسنده فرانسوی کتابی در مورد پیامبر شما نوشته است؟ و افزود من این کتاب را به سختی در پاریس پیدا کردم و آن را خریدم. او کتابی را که در دست مطالعه داشت به ما نشان داد و گفت در این کتاب نویسنده می خواهد ثابت کند علی (ع) از پیامبر بالاتر است.

وقتی به جرج جرداق گفتم علی در بیانات خود، خود را یکی از بندگان محمد(ص) می داند و می گوید: انا عبد من عبید محمد. آرام و متین پاسخ داد هرچند نظر لامارتین اشتباه است و هیچکس تردیدی در این ندارد اما چرا کسی از مسلمان ها جواب شبهات او را نمی دهد؟!

جلسه ما با جرج جرداق داشت خیلی طولانی می شد، احساس کردم باید زحمت را کم کنیم ، حیف آمد این متفکر مسیحی که به محضر اندیشه علی شتافته و به سهم تلاش خود علی را به ما و به بشریت شناسانده است از نگاه یک عاشق علی فضیلتی، از علی روایتی به یادگار نداشته باشد. به او گفتم هرچند شما به علی خیلی نزدیک شده ای ولی هنوز با شناخت ابعاد گسترده وجودی این شخصیت خیلی فاصله داری.

از مترجم هیئت خواستم برای حسن ختام دیدار ما با او این مطلب را برای جرج جرداق ترجمه کند.به او گفتم روزی برای پیامبر خبر آوردند در یکی از محله ها خانه ای متعلق به یک زن بدکاره است که افراد فاسدی به آن رفت و آمد می کنند، پیامبر که وجود فساد را نمی توانست در میان مسلمانان تحمل کند علی را طلبید و به او فرمود، همین الان برو و خبری از آن خانه برایم بیاور.

علی به آن محل رفت، اما قبل از آنکه به آن خانه برسد و در خانه را به صدا درآورد، با صدای بلند فریاد می زد: در این خانه چه خبر است ؟ آیا صحیح است که به رسول خدا خبر رسیده که در این خانه عمل زشت ومغایر باحکم خدا انجام می شود؟ با شنید صدا و فریاد آن حضرت کسانی که در آن منزل مشغول فسق و فجور بودند از در دیگر خانه که به کوچه دیگری راه داشت خارج شده و فرار را بر قرار ترجیح دادند به گونه ای که هیچکس حتی آن زن بدکاره صاحب خانه هم در خانه نماند.

لحظاتی بعد علی در خانه را که باز بود مجددا به صدا در آورد و چون صدایی نشنید وارد آن خانه شد و چون کسی را در آن نیافت به سرعت از آن بیرون شد و خود را به محضر پیامبر که در جمع یارانش در مسجد نشسته بود رساند. پیامبر که عقل کل بود با دیدن علی از او پرسید: علی جان در آن خانه چه خبر بود؟ از علی پاسخ شنید: یا رسول الله من به آن خانه وارد شدم اما هیچکس را ندیدم که در آنجا مشغول فسق و فجوری باشد. شاید هنوز جملات علی به پایان نرسیده بود که جبرئیل به پیامبر نازل شد و درباره فضیلت مردانگی علی از طرف خدا به او عرضه داشت: لا فتی الا علی، به راستی که در جوانمردی کسی به منزلت علی نمی رسد.

هنگامی که مترجم داشت فراز آخر صحبت هایم را برای جرج جرداق ترجمه می کرد ، به صورت او نگریستم و برای لحظاتی به چهره او خیره شدم ، احساس کردم سراسر وجود این علی شناس مسیحی را امواجی از شادی و شعف و شور و شوق به علی فراگرفته است.

لحظاتی بعد برخاستیم و دست این محقق پیر که نامش همانند یکی از علمای شیعه برای هر شیعه آشناست و گاه بر روی منبرها نام او با احترام بخاطر کتابی که درباره مولای وجود و بنده معبود علی علیه السلام نوشته است برده می شود به گرمی فشردیم و از فرصتی که سخاوتمندانه و متواضعانه با ما سپری کرده بود تشکر کردیم و او را با کتابها و نوشته ها وتفکراتش تنها گذاشتیم.
 
منبع : سایت تابناک کد خبر ۶۳۶۰۱
 
|+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه بیست و یکم شهریور 1388  |
 احمد شاه مسعود
فردا سالروز شهادت شهید احمد شاه مسعود است.

این پوستر رو به احترام این قهرمان ملی افغانستان و این بزرگ مرد تاریخ طراحی کردم.

روحش شاد و یاد گرامی (دانلود پوستر در ابعاد آ۳ )

|+| نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه هفدهم شهریور 1388  |
 بخشی از شعرهای خوانده شده در جلسه شعر امسال با آقا... این مطلب ادامه دارد...

بی تو ای جان جهان ، جان و جهان را چه کنم؟

 

خود جهان می گذرد، ماندن جان را چه کنم؟

 

ماه شعبان ورجب، نم نم اشکی شد و رفت

 

خانه ابری ست خدایا ! رمضان را چه کنم؟

 

شانه بر زلف دعا می زنم و می گریم

 

موسی من! تو بگو روز و شبان را چه کنم؟

 

صاحب " حیّ علی ... "!  لقمه ی نوری برسان

 

سحر از راه رسیده ست، اذان را چه کنم؟

 

کاتبان تو مرا خطّ امانی دادند

 

کشته ی خال توام ، خط امان را چه کنم؟

 

کاشکی جرم عیان بودم و تقوای نهان

 

پیش تقوای عیان، جرم نهان را چه کنم؟

 

کاش می شد که سبک تر شوم از سایه ی خویش

 

آفتابا تو بگو! خواب گران را چه کنم؟

 

زخم شمشیر اگر قوت سحرگاه من است

 

وقت افطار ولی زخم زبان را چه کنم؟

 

رنجه از طعنه ی پیران پریشان نشدم

 

با چهل چله جنون پند جوان را چه کنم؟ 

 

غرقه ی موج رجز، گم شده ی بحر رمل

 

سینه خالی ز معانی ست ، بیان را چه کنم؟

 

این شعر احتمالا از علیرضا قزوه باشد

 

خداوندا خداوندا خداوندا
دل اي دل كار با اهل است با اهل است بر جا باش
به دريا مي روي سهل است دريا باش دريا باش
تو بر او ره گرفتي
تو بر او ره گرفتي
ره زدي خورشيد را چون شب...
چرا شب؟
دست بالا ابر...
ابري نيلگون يا رب!
چرا شب؟
دست بالا ابر...
ابري پيلگون يا رب! ...
نه، ابر پيلگون يعني چه؟
شايد پشه اي گردان
به پشت يال شيري از قضا
...
نه خيال يال شيري از قضا
رؤياي سرگردان

من و اين مايه خودبيني؟ خدايا! دور، بد كردم
چرا وقتي سخن از راه رجعت كرد
چرا وقتي به جدِّ آهنگ هجرت كرد
رد كردم
مرا مأمور كردستند، فرزند رسول الله!
مرا مأمور كردستند-
پس معذور كردستند
و چشمان دلم را كور كردستند.
و محروم از جمال نور كردستند
چرا گفتم؟ خداوندا چرا گفتم؟
اي خاك بر فرق من و كبر و غرور من
بر اين ترك ادب شايد نشيند مادر مسكين به گور من


دل اي دل پاي دار و هر چه پيش آيد تحمل كن
و پيش از دوزخ از دل دوزخي گل كن
به رسم خونيان توبه گر
در خويشتن بشكن
ز سر بر، خود را برگير و
از پا موزه ها بركن
پياده تيغ و قرآن را ميانجي كن
دل اي دل تكيه بر مولا و منجي كن


حقيقت خواهي اين نامرد مردم نابكارانند
نه اين صحراست قفر و خشك،
تشنه خيل مارانند
كه صدها و هزارانند
و خصم نور و بارانند
به او گفتم:  هلا
فرزند سعد ابن ابي وقاص ابن سعد
در ابر خشك بي باران، خروش رعد ابن سعد
تو با پور بتول و نور چشمان رسول الله...
ابن سعد آيا / ابن سعد آيا...
تو با او...
ابن سعد آيا؟ ... آيا... ؟
تو با او جنگ خواهي كرد؟
و صحرا را به خونش رنگ خواهي كرد
ابن سعد آيا ...؟


حربن يزيد آيا چه...!
آيا چه...؟
كه فرمانده است؟
كه فرمانده است حر!- غير از عبيدالله!
تو دستوري دگر داري
و پنهان مير مستوري دگر داري
شريح هاني از ما و تو كمتر درد دين دارد؟
علي نستود او را در قضا؟ قاضي چه كين دارد؟
حر! اينان، اين همه، بي دين و بي دردند؟
حميت مرده؟- حر!- آيا تمام كوفه نامردند؟
نه، حر ابن يزيد اي اولين سالار مي جنگيم
به قول شمر، تا يكسو شود اين كار مي جنگيم
به قول شمر، تا يكسو شود اين كار مي جنگيم
«به قول شمر» ، هم برهان مطبوعي ست
آري قول مشروعي است


در ايام صِبا
در كوفه
در صحرا
چه بود آن قصه ها درباره اينان؟
چه بودند و چه آيا مي نمودند اين دو تن در خاطر آيينه آيينان-
صحابي تابعي نيكان نهان بينان؟: 


مگر گوساله اي در خاندان سعد
بگو در دولت بوزينگان در سال هاي بعد
حسين ابن علي، فرزند زهرا را به ظلم و جور خواهد كشت
چنين سالار و سردار جوانان بهشتي را به عدوان ثور خواهد گشت
و در احوال شمر و ديگران زين گونه ديدن ها و
در كعب جهان فتنه گر
زان سان دميدن ها

برو رفتيم، ما رفتيم
در اين جا تا به كي پا بسته پنج و شش و هفتيم
برو! رفتيم ما رفتيم


دوستان و دشمنان ديدند
شب نه/ اسري نه/ روز روشن اين و آن ديدند
اسب هاي تازي نيك و نژاده نه
بر دو كتفش بال/ رويش چون نگار/ انگار اسب آسماني/ اسب ساده نه


مرد حر ابن يزيد ابن رياحي نهمرغ بر بال نسيم صبحگاهي نه
در دل گرداب ماهي نه
مصطفايي جانب معراج راهي نه
من نمي گويم ولي ديدند
دوستداران علي ديدند
آن طرف بر عرش
بر كرسي همان خون خدا تنها
اين طرف تن ها و آهن ها
خيلي از من ها
خيل، كيل جوز و گندم نيست؛
كيل مرد و مردم نيست
خيل، كيل اسب و احشام است
كيل اهل كوفه
مردم شام است
كوفيان و شاميان چون چارپايان اشتر و اسبند
داغدار و نامدار عالم كسبند
باز گاهي چارپا هم زين خسان دور است
ذوالجناح و دلدل و يعفور مشهور است
در جهان، يكّه شناسان مركب نيكند
گرچه حيوانند/ با احوال انسان/ نيك نزديكند
مركب هر ناكس و كس نيستند اينان
خوب مي دانند زان كيستند اينان


مرد، شنها را شنا مي كرد بر مركب
روزش اسري
سير كوي آشنا مي كرد بر مركب
دشت؛ دريا/ اسب، موج كوه پيكر/ مرد ماهي
شاهبازي بال در بال نسيم صبحگاهي
مرد، حرابن  يزيد آنگه رياحي
مصطفايي جانب معراج راهي
حق حسين ابن علي بر قاف شاهي
هفت وادي هفت دم خواهي نخواهي

آي آي اي خلق
نزديك است
راه دوست نزديك است
اين حسين است
اين همان خون خدا
اين اوست نزديك است
حضرت معشوق عاشق جوست
نزديك است
قبله آري قبله از اين سوست
نزديك است


سلام اي سبط سالار امين خاك تا افلاك
سلام اي خاندانت لايق لولاك
سلام اي پاك پورپاك
سلام اي قبله غمناك
گِردش بيشه اي از تاك

شگفتا كور و كافر قاتلانت جمله بسم الله مي گويند
محمد را كه جد تست با حرمت رسول الله مي گويند
هم از كوثر هم از حيدر هم از قرآن و پيغمبر خبر دارند.
نه تنها خوب را بد را شنيدستند،
از بوزينه ي كافر خبر دارند و
از ابتر خبر دارند
بپرس از هر كه خواهي: «سبط اكبر كيست» مي داند
بگو: «جان پيمبر كيست» مي  داند
بگو: «خون خدا فرزند حيدر كيست» مي داند
بگو: «مصباح انور كيست» مي داند


تو سالار جوانان بهشتي... آه من هستي
تو در طوفان غم نوحي و كشتي... شاه من هستي
تو زيبايي به رغم هر چه زشتي... ماه من هستي
تو حسن محض و محض حسن را داري حسيني تو
تو صاف دُرد و صاف نورانواري حسيني تو


رحيق خم انوار تجلي ساغر مي شد
كه وقتي صاف شد دور عزيز مصر هم طي شد
حسيني ماند و با وي شور و شيني ماند در عالم
اگر از حسن آگاهي، حسيني ماند در عالم
اگر زشتند اگر مرغ بهشتند اين طرف- ساقي!-
صلامان مي زند مطرب، بده از آن مي  باقي
سلام اي  حسن محض و محض حسن
اينك من آن زشتم
كه خار اولين را در طريق گلرخان كشتم
من آن خصمم كه سنگ فتنه را در راهتان هشتم
كنون باز آمدم زان سان كه هستم خاكم و خشتم


- نه، حر! سلطان عالم گفت: تو آزاده اي مردي
به راهت چشم حسرت داشت عالم تا كه برگردي
فرود آ مقدمت بادا مبارك آي قدري آب
هلا، آبش دهيد؛
اي حر! فرود آ، خسته اي، بشتاب


و حر از ديده باران هاي طوفاني فرو باريد
چه ياري ها كنيد از لطف ياران را
خداوندا! شمايان كاين چنين با دشمنان ياريد
و حر ناليد:
خدا را رخصتم فرمايي تا پيشي بگيرم
بعد از آن پيشي كه نيستي بود زهرآگين
چنان نامردمانه ناگهان با پور زهرا اين
در آن نوبت جوانمردانه نوشاندي مرا و
جمله خيل و سپاهم را
نهان كردي گناهم را
خدا شمع رسالت را به جاي خويشتن بر كرد
و گل را در چمن بر كرد
و در بستان سخن بركرد و
وخشوران دانا را
به رغم اهرمن بر كرد

سلام والسلام اي پور مهر مادرت هستي
و نام ديگرت هستي
و آب و نور يعني تو
و جان برترت هستي

سلام و السلام اين من كه حرّم بر درت فديه
پذيرا باش من را
وين برادر را و فرزند و غلام نوجوان را
از پي هديه

و حر حريت  جاويد شد
خورشيد شد
در خون

بريده اي از يك منظومه منتشر نشده روايت حُرّ:
برماهيان تپيدن در يا مبارك است
اثر استاد علی معلم
|+| نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388  |
 غیاث الدین جمشید کاشانی
حدودا یک سال پیش تحقیقی در باره غیاث الدین جمشید کاشانی انجام دادم که با پخش مجموعه زیبای " نردبام آسمان " تصمیم گرفتم اون مطلب رو توی وبلاگ بزارم.

البته با توجه به طولانی بودنش می تونید مطلب رو در بخش ادامه مطلب بخونید.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه دهم شهریور 1388  |
 نامه ای از یک دوست...

دیشب داشتم نامه یکی از دوستانم رو که به تاریخ 20/11/85 برام نوشته بود می خوندم.

تا به این بخش رسیدم.

دلم نیومد این نوشته زیبا رو انتشار ندم...

 

... چرا که ما برخاسته از همین بام و خاک ایم و تا ندانیم که خاکمان را چه کسانی و با چه دیدگاهی نام نهاده اند و چگونه به دست من و تو سپرده اند، برای آینده و بارور کردنش نخواهیم توانست، کاری انجام دهیم.

حدود شش ماه پیش که تازه کتاب لیلی و مجنون را به دست گرفته، تازه فهمیدم در چه بهر عمیقی باید که شنا کردن...

در کنارش مولانا، غواصی را به من آموخت و سعدی حرفه اش را،

حافظ شور و انگیزه ی شنا کردن و ...

هر کدام به گونه ای در این بحر مواج که گاه از حیث معانی،آرام و ژرف، و گاه از جهت انگیزه و شور، طوفانی است، مرا بیش از پیش حریص تر و مشتاق تر نموده.

 

عشق دردانه است و من غواص و دریا میکده

سر فرو بردم در اینجا، تا کجا سر بر کنم

 

وصف شیدایی مجنون و تراشیده شدن خودِ فرهاد ( با تیشه ی عشق )، مدایح و لطایفی که هر کدام، از هجری عظیم اما غمی شیرین، زبان دل را به مقدس ترین نامها «عشق» مزین کرده و آنگونه که شایسته ی یک معشوقه ی حقیقی است، لحظه به لحظه های این بی تابی و شیدایی، عاشقی و... را با حلاوتی ترنم گونه بر گوش هستی صلا زده اند.

اما چیزی که در این اثنا، ذهن مرا بیش از گذشته معطوف خود  داشت، این امر بود که هر آدمی از عشق و هجر و فراق، داستانها بشنود و سرگذشتها بخواند، باز هم برای گفتن و گفته شدن، مجال سخن فراوان پیدا می شود که به قول حافظ شیرین سخن:

 

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب

از هر زبان که می شنوم نا مکرر است

 

ما تا حدودی با خواندن و دیدن و شنیدن وقایع و سرگذشتها و فیلم ها و ...

می توانیم بهره ها از تجربه هایی که دیگران عمرها بر سر آن گذارده و جانها فدا نموده اند، برداریم،

اما جایی که پای عشق به ميان می آید، دیگر نمی توان با تجربه های دیگران پیش رفت، دیگر نمی توان مو به موی زندگانی خود را بر اساس آن انطباق داد که حتی عاقل ترین افراد نیز به قول شاعر جانها "لسان الغیب" در آن حیران و سرگردانند:

 

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی

عشق داند که در این دایره سرگردانند

 

عشق را هر کس از منظر خویش معنا نماید و معشوق را متصور سازد، همان طور که دیدِ مجنون با دیدِ یک فرد عادی و عیب جو، زمین تا آسمان متفاوت می باشد، که حتی دیدِ دو رقیب از معشوقی واحد نیز به همین منوال می باشد. پس این جای بسی شگفتی و در عین حال تامل دارد که هر کس، خود باید در این عرصه، دست به تجربه زند و آنرا بر اساس ذات و فکر و دیدگاه خویش تفسیر نماید و جان بخشد.

اما سئوالی که در این میان به وجود می آید اینست:

پس چرا اینهمه اثر، اینهمه کتاب و ... در این زمینه سروده شده و نوشته شده است ؟!...

اگر همخوانی وجود ندارد، پس چرا سالهای سال، قرنها و قرنها، سینه به سینه، آهنگ این شور و شیدایی از نسلی به نسلی دیگر به میراث رسیده است؟

حکمت و تلاقی این دو امر در چیست؟

به گمانِ من، با خواندن این احساس ها و عواطفی که تیشه ی تجربه و تفکر بر پیکره هر کدام از این عشق ها خورده و از پس هر ضربه، معیار و سنجشی در خور تامل و تفکر تراشیده شده است، خالی از لطف و دور از عقل نمی باشد که با مطالعه و درک بیش از پیش آنها به نتایج و آثار گرانبها و ارزشمند این آثار پی برد و رسید، که چون ما همه، نوسفران این سفریم که همانا مدد طایر قدس را از حضرت باری تعالی خواستاریم:

 

همتم بدرقه ی راه کن ای طایر قدس

که درازست ره مقصد و من نوسفرم

 

که امیدوارم در این مسیر پر پیچ و خم که گاه تلخ و گاه دشوار می نماید، بتوانیم راه از بیراهه باز شناخته و توان خویش را در یافتن شاهراه ها و صراط مستقیم صرف نمائیم.

 

« با توفیق و نظر خاص حضرت دوست »

 

هر چند من از ایشان برای انتشار بخشی از نامه شان اجازه نگرفتم اما امیدوارم راضی باشند.

و دیگر اینکه این متن در برخی جاها نیاز به ویرایش دارد که چون می دانم بدون نظر خودشان اگر این کار را بکنم بد جور از بنده شاکی می شوند  ترجیح دادم بدون ویرایش و عین خود نامه در وبلاگ قرار گیرد.

 

با احترام به ایشان و شما دوست گرامی

|+| نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388  |
 جان ایرانی... آرام جانم...آرام جانی... جان ایرانم!

 

 

دلم قرار نمی گیرد از فغان بی تو
سپند وار زکف داده ام عنان بی تو

ز تلخ کامی دوران نشد دلم فارغ 
زجام عشق لبی تر نکرد جان بی تو

چون آسمان مه آلوده ام زتنگ دلی
پراست سینه ام از انده گران بی تو
 
نسیم صبح نمی آورد ترانه شوق
ســــر بهـــار ندارند بلبـــلان بی تو

لب از حکایت شبهای تار می بندم
اگر امان دهدم چشم خونفشان بی تو

چو شمع کشته ندارم شراره ای به زبان
نمی زندسخنم آتشی به جان بی تو

ز بی دلی و خموشی چو نقش تصویرم
نمی گشایدم از بی خودی زبان بی تو

عقیق سرد به زیر زبان تشنه نهم
چو یادم آید از آن شکرین دهان بی تو

گزارش غم دل را مگر کنم چو امین
جدا ز خلق به محراب جمکران بی تو

آیت الله سید علی خامنه ای

 

 

دیشب این طبع، بی‌قرار شما
خواست عرض ارادتی بکند
دست کم از دل شکسته‌تان
واژه‌هایم عیادتی بکند
 

چشم بد دور، عمرتان بسیار
کس نبیند ملالتان آقا!
ما نمردیم خون دل بخوری
تخت باشد خیالتان آقا!

 

چیست روباه در مقابل شیر؟!
چه نیازی به امر یا گفته؟!
تو فقط ابرویی به هم آور
می‌شود خواب دشمن آشفته

 

هست خاموشی‌ات پر از فریاد
در تو آرامشی است طوفانی
«الذی انزل السکینه» تو را
کرده سرشار از فراوانی

 

واژه‌ها از لبت تراویدند
پرصلابت، پرعاطفه، پرشور
آفریدند در دل مردم
عزت، آمادگی، حماسه، حضور

 

این حماسه همه ز یمن تو بود
گرچه از آن مردمش خواندی
رهبرا! تا ابد ولی محبوب
در دل عاشقان خود ماندی

 

سهم دلدادگان تو سلوی
قسمتِ دشمنان تو سجیل
رهبری نیست در جهان جز تو
که ز امت چنین کند تجلیل

 

نسل سوم چو نسل اول هست
با شعف با شعور با باور
جاری است انقلاب چون کوثر
هان! «فصل لربک وانحر»

 

گرچه در باغ سینه‌ات داری
لطف‌ها، مهرها، محبت‌ها
گفتی اما نمی‌روی چو حسین
تا ابد زیر بار بدعت‌ها!

 

ناگهان در نماز جمعه شهر
عطر محراب جمکران گل کرد
بغض تو تا شکست بر لب‌ها
ذکر یا صاحب الزمان (عج) گل کرد

 

جان ایران! چه شد که جانت را
جان ناقابلی گمان کردی؟!
آبروی همه مسلمانان
اشک ما را چرا درآوردی؟!

 

جسم تو کامل است، ناقص نیست
می‌دهد عطر یک بغل گل یاس
دستت اما حکایتی دارد...
رَحِمَ اللهُ عَمِی العباس!

 جواد محمدزمانی

ای دو چشمانت چراغ شام یلدای همه 
آفتاب صورتت خورشید فردای همه

ای دل دریایی‌ات کشتی نشینان را امید 
وی نگاه روشنت فانوس دریای همه

ای بیان دلنشینت بارش باران نور 
وی کلام آتشینت آتش نای همه

خنده‌های گاه‌گاهت خنده خورشید صبح 
شعله لرزان آهت شمع شبهای همه

قامتت نخل بلند گلشن آزادگی 
سرو سرسبزی سزاوار تماشای همه

گر کسی از من نشانی از تو جوید،گویمش 
خانه‌ای در کوچه باغ دل، پذیرای همه

لاله زار عشق یکدم بی گل رویت مباد 
ای گل رویت بهار عالم آرای همه

غلامعلی حداد عادل در وصف رهبر فرزانه انقلاب اسلامی 

 

آقا جان...

مولای خوبم...

رهبر عزیز انقلاب...

دوستت دارم...

|+| نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388  |
 آی جماعت چطوره حالات تون؟
آی جماعت چطوره حالات تون؟

قربون اون فهم و کمالات تون...

 

این شعر رو یادتون هست؟

ابوالفضل زرویی نصرآباد پیش آقا خوند.

اونجا اشاره کرد که این یه بخشه و همش نیست.

من اخیرا کل شعرو پیدا کردم که به صورت پی دی اف می تونید از اینجا بر دارید.

 

|+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه سیزدهم تیر 1388  |
 برای دوستای گل خراسانی و نیشابوریم... !!!!!!

قاصد آمـد گفتمـش آن يار سـيميـن بر چه گفت ؟ .... گفت: بـا هجـرم بسازد ، گفتمش ديگـر چـه گفت؟

گفت: ديگـر پــا ز حـــد خـويــش نگذارد بــرون .... گفتمش جمع است از پا خاطرم ، از سر چه گفت؟

گفت: ســـر را بايدش از خــاك ره كمـتــر شمرد .... گفتمش كمـتر شمـردم ، زين تـن لاغـر چه گفت؟

گفت: جسم لاغرش را از غضب خواهيم سوخت .... گفتمش مـن سوختم ، در باب خـاكسـتر چه گفت؟

گفت: خاكســتر چـو گـردد، خـواهمش بر بـاد داد .... گفتمش بـر بـاد رفتم ،در حــق محشــر چـه گفت؟

گفت: در محشـر به يكـدم زنده اش خـواهيم كرد .... گفتمش من زنده گرديدم ، ز خير و شر چه گفت؟

گفت: خـير و شـر نبـاشد عـاشقان را در حسـاب .... گفتمش ايـن هم حسابي ، با لــب كـوثر چه گفت؟

گفت: بـا مـا بــر لـــب كـــوثـر نـشـــيـند عـاقــبت .... گفتمش گر عاقبت اين است ازين بهتر چه گفت؟

گفت: ديگـر نگـذرد در خـاطـرش يـاد ((عظيم)) .... گفتمش ديگـر بگـو، گفتـا مگـو ديگـر چـه گفت

عظيماي نيشابوري

|+| نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه هشتم تیر 1388  |
 عقل و عشق...
در میان پرده خون عشق را گلزارها

عاشقان را با کمال عشق بی چون کارها



عقل گوید شش جهت حد است و بیرون راه نیست

عشق گوید راه هست و رفته ام من بارها



عقل بازاری بدید و تاجری آغاز کرد

عشق دیده زان سوی بازار او بازارها



ای بسا منصور پنهان زاعتماد جان عشق

ترک منبرها بگفته بر شده بر دارها



عاشقان دردکش را در درونه ذوق ها

عاقلان تیره دل را در درون انکارها



عقل گوید: پا منه راه فنا جز خار نیست

عشق گوید عقل را: کاندر تو است آن خارها



هین! خمش کن، خار هستی را ز پای دل بکن

تا ببینی در درون خویشتن گلزارها
|+| نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه دوم تیر 1388  |
 برای آقا...
آقا جان سلام
اگر چه میدانم چه خون دلی خوردید...
شرمنده ام از حقیریم...
که ای کاش آن قدر بزرگ بودم که چیزی برای فدا کردن به حضورتان تقدیم دارم...
جان که نا قابل است...
آقا جان اگر چه امروز خوشحالم که به میر حسین رای ندادم...
و اگر چه امروز ناراحتم از اینکه احمدی نژاد رئیس جمهور است...
اما همچون گذشته شنیدم و اطاعت می کنم...
و دفاع...
از انقلاب...
و از شما...
که دفاع از انقلاب و شما را دفاع از خدا می دانم...
مولای من از جسم و جانت گفتی...
چه شرمنده مان کردی !
می دانم چاه نداری...
شرمنده که سنگ صبورت نیستم...
اما مولایِ خوبی و پاکی و زیبایی،
ای که جانشین جانشین خدا در زمینی:
تنت به ناز طبیبان نیازمند مبادسلامت همه آفاق در سلامت توستجمال صورت و معنی ز امن صحت توستدر این چمن چو درآید خزان به یغماییدر آن بساط که حسن تو جلوه آغازدهر آن که روی چو ماهت به چشم بد بیندشفا ز گفته شکر فشان حافظ جوی وجود نازکت آزرده گزند مبادبه هیچ عارضه شخص تو دردمند مبادکه ظاهرت دژم و باطنت نژند مبادرهش به سرو سهی قامت بلند مبادمجال طعنه بدبین و بدپسند مبادبر آتش تو بجز چشم او سپند مبادکه حاجتت به علاج گلاب و قند مباد
 
زخم زبان ها، شعری از علیرضا قزوه
خدایا تلخ می بینم سرانجام جوان ها را

زمانه سرمه می ساید شکست استخوان ها را

چقدر ای روزگاران ، زخم از تیغ خودی خوردن

میان خون و خنجر بازی زخم زبان ها را

خمیر و نانوا دیوانه شد از این همه هیزم

خدایا شور این آتش فروشان سوخت نان ها را

به نام نامی طوفان و دریا بال خواهم زد

کلاغانی که می بندید راه آسمان ها را!

به ملاحان بگو وقت ملاحت نیست این شب ها

بگو طوفان - بگو پایین نیاور بادبان ها را-

دهان موج را باید ببندد تربت مولا

بگو باید تحمل کرد یک چند این تکان ها را

چرا اهل سیاست منطق حکمت نمی دانند

خدایا بار دیگر بعثتی بخشا شبان ها را

خرداد ماه ۱۳۸۸- دهلی نو
|+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه سی ام خرداد 1388  |
 
 
بالا

JavaScript Codes