به نام خدا
حاتمی کیای عزیز سلام
می دانی؟
سالهاست دارم فیلمهایت را می بینم.
ابراهیم جان...
ساعتی قبل تر...
تلویزیون ملی!
شاید هم میلی!
شایدتر فرا ملی و فرا میلی!!!
اصلاً هر چه می خواهی اسمش را بگذار...
اصلاً آی.آر.آی.بی!!!
(این روزها انگلیسی حرف زدن با کلاس تر است!)
سر رشته گم نشود!
داشتم می گفتم،
"از کرخه تا راین" تو را گذاشته بود...
برایم سخت جالب است...
که بگویی چگونه از کرخه تا راین رفتی،اما راه را گم نکردی؟
حتی کنار راین، کنار مستی عرق خور ایستادی و گریه کردی و داد کشیدی!!!
ابراهیم جان...
من هم تصمیم گرفتم فیلمساز شوم!!!
ولی ابراهیم ...
از آغاز فیلمم دچار سردرگمی شده ام...
حتی نام فیلم را...
مانده ام "از کرخه یِ احمدی نژاد تا راینِ موسوی" بگذارم؟
یا حتی نام "از راینِ احمدی نژاد تا کرخه یِ موسوی" را بر گزینم؟
اما ابراهیم...
گیر کرده ام که پلان اول فیلمم را کجا باید بگیرم؟
57؟ 61؟ 68؟ 72؟ 76؟ 80؟ 84؟ یا حتی 88؟
بد جور فیلمنامه ام مغشوش است؟
حالا خدا را شکر مثل تو از کرخه تا راین نمی خواهم بروم...
"از کرخه تا راینِ" من میان مثلث صدا و سیما، ماهواره و اینترنت جاریست!!!
می دانی می خواهم از مجید ( استاد انتظامی ) بخواهم برای فیلم من هم یک موسیقی مثل از کرخه تا راین، پرِ سوت بسازد، پرِ سوتی!!!
اما فکر می کنی آیا برای این فیلم، این تراژدی، این ژانر وحشت... او می تواند آهنگی بسازد؟
ابراهیم...
ویژگی فیلم من این است که همه یک جوری گیج می زنند!!!
اما در فیلم تو ...
جبهه پیداست!
در فیلم تو...
سعید و لیلا و دکتر و یونس...
دوست... همرزم... بیگانه...
کشیش... مادر، خواهر، همسر، پلیس!!!
همه نقش های خود را می دانند...
حتی اگر در وسط فیلم تبلیغ "چی توز موتوری" هم پخش شود!!!!!!!
می دانند باید کجا حرف بزنند و کجا سکوت کنند!
می دانند کجا باید سیلی به گوش رفیق بزنند!
داد کشیدن را بلندند که کی وقتش است!
نه بسیجی، بسیجی نما می شود!
نه بسیجی نما، بلد است رنگ بسیجی به خود بمالد!
اما ابراهیم عزیزم...
من نوذرم!!!
همان بسیجی داوطلبِ رزم، که اکنون بریده و می خواهد پناهنده شود...
البته اینقدرها دانا هستم که نباید پناهنده ی بی بی سی فارسی شوم!!!
که مبادا بیستِ سالهای جنگم...
در کشاکش تورم 15 در صدی و 25 درصدی ...
صفرِ این سالها شود!!!
آنقدر هم می دانم که نباید پشت سنگرهای جبهه!!!
به خودی تیر بیندازم!!!
پس با همه این تفاسیر!!!!
گفتم بهتر است من هم فیلمی بسازم...
اما استاد، می شود بگویی این فیلم فروش دارد یا نه؟
آیا مورد قبول مردم خواهد بود؟
اصلاً فروش دارد؟
فاصله اش تا گیشه ی عقل و خرد مردم چند مناظره ی 90 دقیقه ای است؟
ابراهیم جان ...
ول کن ...
می خواهم فیلمی بسازم که فقط به گیشه های پول نزدیک باشد...
اصلا خودش، گیشه برای کیسه ها و جیبهای خالی باشد!!!
مگر نمی دانی؟
پول است که قدرت برای خدمت می آورد!!!
نه فرهنگ بسیجی...
نه آنها که خون دادند...
نه آنها که شیمیایی شدند...
نه آنها که فرزند و پدر و برادر...
خواهر و مادر شهیدند...
آنها که جایی ندارند!
جز سر میز مناظره!!!
براي ضايع كردن شهید و همسر شهید!!!
برای ضایع کردن رئیس بنیاد شهید!!!
ابراهیم!!!
برای 4 سال خدمت می توان هر دروغی را گفت...
شرعاً، عرفاً، قانوناً، عقلاً، اخلاقاً، انصافاً...
جایز است...
همانگونه که برای از دست دادن 4 سال خدمت!!!
می توان همین نسخه را پیچید...
می توان به آنی...
بسیجی و بسیجی نما... شد!!!
ابراهیم جان ...
آژانس شیشه ای یادت هست؟
نمی دانم ابراهیم...
نمی دانم این جهل مرکب مرا به کدامین سوی خواهد کشاند؟
اما خوب می دانم...
باید از امروز...
همین حالا...
به دنبال جواب گشت...
جوابی برای مادر شهید...
فردا دیر است...
ابراهیم...
اگر چه تقلب بد است...
حتی در انتخابات دهم...
اما در نوشتن این پاسخ بر برگه ی امتحان...
می توان تقلب کرد...
باید تقلب کرد!!!
وقتی کسی سی سال درس نخواند...
سر جلسه ی چنین امتحانی باید تقلب کند...
باید سر ناظر و مراقب را شیره بمالد...
باید کاغذ از زیر میز رد کند...
باید هر جور شده ...
پیش معلم...
که مادر شهید است...
جوابی حاضر کند...
استاد ابراهیم حاتمی کیا...
یک بار دیگر به بازیگر نقش کودک درونمان...
بگو...
" پلاک را دم پنجره بگیرد..."
والسلام علی من التبع الهدی
دوستدارت مهدی تابنده
نوشته شده در غروب خورشید هشتمین روز از چهارمین ماه از هزار و سیصد و هشتاد و هشتمین سال سفر آخرین فرستاده از مکه تکریم شده به مدینه نورانی!!!